واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...
۰۷مرداد
هوالعالم

در برابر هر چیزی که مقاومت کنی با نیروی بیشتری تو را به عقب میراند این چیزی است که الان و در این لحظه با تمام وجودم احساس میکنم .

واقعیت های زندگی چیزهایی نیستند که بشود از دستشان فرار کرد چیزهایی نیستند که بتوانی برای ندیدنشان چشم هایت را ببندی و یا گوش هایت را بگیری مبادا صدایشان را بشنوی واقعیت همیشه راهی را برای اثبات خودش پیدا می کند و درست در لحظه ای که اصلا فکرش را نمیکنی عریان و با اقتدار تمام خودش را نشان میدهد و وای به آن روزی که تو این واقعیت ها را دیر بببینی ...........

خدا مرا به خاطر این دیر دیدنم ببخشد .

۰۶مرداد
هوالرحمان

نمیدانم خاصیت این دم غروبی چیست که باعث میشود آنقدر دلم بگیرد، دل تنگی های عصرگاهی اغلب بی دلیلند و همین است که آدم را کلافه میکند اگر آدم بداند چه مرگش است خب میگردد دوای دردش را  هم پیدا میکند اما امان از وقتی که ندانی ....

آنوقت میشوی عین یک پرنده اسیر در قفس،یعنی دنیا برایت تنگ میشود آنقدر تنگ که احساس میکنی برای نفس کشیدن اکسیژن کم می آوری این موقع است که باید بزنی بیرون و بروی و بروی آنقدر که برای برگشتن نا نداشته باشی و مجبور شوی با تاکسی چیزی برگردی !!!

حالا تصور کنید که نای رفتن هم نداشته باشید فقط تصور بکنید بعد می فهمید که من امروز چه حالی داشتم !



 

۰۴مرداد
هوالطیف

اصلا دوست نداشتم که برگردم ،................................................................................

اصلا و ابدا حوصله تهران و خوابگاه و پروژه و این جور چیزها را ندارم هیچ چیز این جا برای ماندن تشویقم نمیکند حتی خیابانهایش!!! یعنی اصولا وقتی فشار خون آدم یک چند درجه ای پائین باشد و ضربان قلبش یک چند ضربه ای بالا خیابان های تهران که چه عرض کنم خیابانهای پاریس هم که بود هیچ فرقی به حالش نمیکرد .

اصولا این موقع ها خانه را ترجیح میدهم  و سکوت و آرامشش را و کسانی که دوستشان دارم  و دوستم دارند و حضورشان یکی از بزرگترین نعمتهایی است که خدا به من داده است .

اصلا دوست نداشتم که برگردم ................................................................................






۳۱تیر
هو الباقی

امروز برادرم هفده ساله شد باورش خیلی سخت است!!! راستش را بخواهید خیلی دلم برای بچگی هایش تنگ می شود برای آن مواقعی که میرفتیم جلوی آینه می ایستادیم ببینیم چقدر قدش بلندتر شده یا وقتی که دست هایمان را روی هم می گذاشتیم ببینیم دست کی بزرگتر است آن روزها قد من بلندتر بود و دستانم هم بزرگتر اما پارسال بود که گفت دستهای من بزرگترند و همیشه بزرگتر می مانند ُدلم گرفت ....این روزها هنوز هم که هنوز است بعد از جند وقت که می آیم و میبینمش دستش را میگیرم میبرمش کنار آینه و هر بار می بینم که چقدر قد کشیده و برای خودش مردی شده و من دیگر به زحمت می توانم دستم را بیندازم دور گردنش تا یه چرخی در اتاق بزنیم و از حال همدیگر بپرسیم ...بین خودمان بماند اما اصلا دوست نداشتم  بزرگتر شود اصلا دوست ندارم هیچ کس بزرگتر شود دوست دارم همه همانطور که هستند باقی بمانند اما مگر میشود. این رسم دنیا نیست رسم دنیا این است که بچه ها بزرگ شوند پیرها جوان و پیرها......

این ها مرا می ترساند بزرگ شدن این دنیا مرا می ترساند......

و آدم بزرگ ها هم گاهی.........................................................

آدم ها وقتی بزرگ میشوند انگار دنیایشان هم بزرگ میشود و بعد این دنیاها قلب هایشان را  از هم دور میکند یعنی انها مجبور میشوند قلبهایشان را پشت دنیایشان قایم کنند دنیایی که پر است از رنگ ها و مصلحت ها و دروغ ها .

و من چقدر خسته ام از این رنگ ها و مصلحت ها و دروغ ها................



 

 

۲۸تیر
هوالوکیل

همه ما آدم ها یک جورهایی بت پرستیم بعضی پول و ثروتمان را می پرستیم بعضی مقام و قدرتمان را برخی آدم های مهم زندگیمان را و بعضی ها هم خودمان را. اما جهالت بت پرستی را هم پایانی است .

بت شکنی تا قیام قیامت ادامه دارد ...

فقط خدا کند،خدا کند که بت شکن زندگی ما ابراهیم درونمان باشد نه دست بت پرستی دیگر هم جنس خودمان ...






۲۸تیر
هوالوکیل

یاسمن از آن موجوداتی است که خدا گذاشته برای غافلگیری آدم هایش گذاشته که وقتی از همه چیز این دنیای عجیب و غریب و آدم هایش ناامید شدی یاسمن و آن دل پاک و ذات نابش را ببینی و بفهمی که دنیا هنوز به آخر نرسیده است و هنوز فصل انسانیت انسان ادامه دارد.

به آدم هایی مثل یاسمن احتیاج دارم به ان نگاه هایی که هرگز و هرگز سایه قضاوت به رویشان نمی افتد و تو میتوانی عریانی روح گناهکارت را در پناه مهربانی هایشان بپوشانی .

یاسمن را میگذارم یک گوشه دلم ......

۲۶تیر
هوالطیف

میدونید از چی تهران خوشم میاد؟

اینکه تا دلت بخواد خیابون داره و آدم مطمئن که هیچ وقت ،هیچوقت برای پیاده روی خیابون کم نمیاره .

فرقی نمیکنه عصرهای گرم و کشدار تابستون باشه یا روزهای همیشه دلگیر پائیز فقط کافی یه راسته رو بگیری و بری و فردا یکی دیگه رو و دوباره فردا و ....................

همیشه خیابانی هست و فکرهایی که باید در این خیابانهای اغلب شلوغ و گاه خلوت از قفس رها بشن...........


۲۶تیر

هوالطیف

سلام بر همه کاربران دنیای مجازی و تمام کسانی که گوش های شنوای زندگیشان را در میان صفر و یک های این دنیای دیجیتال پیدا کرده اند.

خوشحالم که شروع وبلاگ نویسیم مصادف شده با شب نیمه شعبان مهمونتون میکنم به شعر زیبایی از نغمه مستشار نظامی به نام تو حاضری بی انکه......

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر اه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا

ائینه ای را غرق حیرت کرده باشی

در سالهای سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی انکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

با در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده ای و هستی و می ایی از راه

تا حق دلها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیمند

تو حاضری بی انکه غیبت کرده باشی