واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

عنوان ندارد ........................

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۱۸ ق.ظ

 هوالعالم

دلم گرفته و هیچ حرفی برای گفتن ندارم اصلا بیام چی بگم که چی بشه ها؟

 

 

 

من و دوران کودکی (1)

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۲۱ ب.ظ

 هوالطیف

در تمام دوران کودکی ام دو تا عروسک بیشتر نداشتم . اولی از آن عروسک های پشمی بود که آن موقع ها خیلی باب بودن من دهانش رابا میخ سوراخ کرده بودم و هر چی گیرم می آمد ازشربت و قرص و ..میریختم توی حلقش ببینم آخرش چه می شود؟اخرش  بوی تعفنش بلند شد و وقتی شست شوهای مکررم نتوانست دردش را دوا کند انداختمش دور ! دومی یکی از آن پرنسس های شق و رق خوش آب و رنگ بود با یک پیراهن آبی رنگ چین چینی از آن مدل هایی که وقتی میخوابونیشان چشمانشان را میبندن و این تنها هنری بود که داشت وقتی دیدمش به زور بغضم را قورت دادم و بزور جلوی خودم را گرفتم تا نزنم زیر گریه راستش را بخواهید اصلا ازش خوشم نیامد چون به هیچ وجه با معیارهای من از یک عروسک جور در نمی آمد برای همین بود که اصلا بابتش ذوق نکردم و شاید برای همین است که نمیدانم آخر و عاقبتش چه شده است..............

این ها حرف هایی است که به فاطمه السادات خواهر زده ام میزنم وقتی می گوید بروم باهاش عروسک بازی کنم البته نه با این طول و تفسیر یک کم خلاصه تر حتمی قبلش هم  بهش گفته ام که من خودم وقتی بچه بودم عروسک بازی نکرده ام حالا چطور بیایم با تو بازی کنم! و شما نیستید که قیافه اش را بعد این حرفها ببینید که چه جوری نگاهم میکند یک جوری که انگار میخواهد بگوید که من مایه ننگ جامعه دخترها بوده ام و آبروی هر چه جنس مونث است را برده ام و انگار از بزرگترین وظیفه خودم شانه خالی کرده ام . میخواهم بگویم  این جوری نگاهم میکند همین طور جدی،سنگین و شماتت بار که باعث میشود بردارم خودم را گم و گور کنم تا چشمش بهم نیفتد ...............

حالا میخواهید بدانید من بچه بودم چکار میکرده ام این را بعدا میگویم چون دوسیه اش مفصل است.........

ادامه دارد..................

تا اطلاع ثانوی بی نام.................

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۷:۴۲ ب.ظ

 هوالعالم

مدتی است دارم به واقعیت سوسک زده فکر میکنم میبینم که دیگر خیلی سخت است که بیایم و پشت این اسم بنویسم میبینم که عمر این اسم به سر آمده و دیگر از آن واقعیتی که سوسک زده بود سوراخ سوراخش کرده بود هیچ نمانده و بنابراین چیزی است که دیگر ما به ازای بیرونی ندارد و در نتیجه باید گذاشتش کنار .

پیدا کردن یک اسم جدیدی که به حال و احوال این روزهایم بیاید خیلی سخت است در واقع مشکل اینجاست که هرچقدر درون خودم را زیرو رو میکنم نمیتوانم بفهمم که این روزها چطوریم نمیتوانم خودم را تعریف کنم .

راستش از حال این روزهایم اصلا خوشم نمی آید به خاطر همین است که میخواهم همه چیز را عوض کنم یا یکجورهایی حذف کنم میخواهم عبور کنم بگذرم .....................

بنابر این تا اطلاع ثانوی یعنی تا زمانی که کاوش های من اندر احوالات خودم به یک نتیجه قابل قبولی برسد این وبلاگ بی نام باقی می ماند........................



فرزندان خلف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۲۲ ب.ظ
هوالحق

ما فرزندان خلف آدم و حواییم !

روزی هزارهزار بار از میوه های ممنوعه زندگیمان میخوریم.

حافظ جایت عجیب خالیست ببینی روضه رضوان پدر را نه به دو گندم* که مفت مفت در بازار مکاره دنیا به حراج می فروشیم !!!

 

پ.ن:پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت         من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم

 

به چه دلخوش کرده ای.............

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۵:۱۶ ق.ظ
هوالحبیب

برای مریم:

به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی؟

به چه دلخوش کرده ای

تکاندن برف از شانه های آدم برفی!

(گروس عبدالملکیان)

خسته از اعتمادهای شکسته

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۲۵ ب.ظ
هوالرحمان

چه زیبا گفت و تلخ که:

هیچ انتظاری از کسی ندارم

و این نشان دهنده قدرت من نیست

مسئله خستگی از اعتمادهای شکسته است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچ و تنها هیچ از تو باقی بماند..............

چهارشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۰، ۱۱:۳۲ ب.ظ
هوالسمیع

هر چیزی برای خودش یک تایمی دارد مثل حرفهایی که باید زده شود که باید شنیده شود  مثل گره هایی که باید باز شود دلهایی که باید صاف شود که اگر نشود دست روزگار قفلی می شود به زبان پر از شکوه و دل شکسته و................

این روزهای من روزهای زمانهای از دست رفته است اما بهتر بگذار بگذرد بگذار این گرد و غبارهای از راه آمده خروار خروار آوار شود روی این حرفهای نگفته و نشنیده روی  این گره های نگشوده و روی دلهای ناصاف به زخمهای عمیق نیشترهای به زهر کلام های درشت مردمان نامهربان این روزگار غریب آلوده ......نه بگذار بگذرد و فراموش شود بگذار طوری فراموش شود که انگار هرگز نبوده است هرگز و  بگذار قفل خاموشی هزار هزار بار ببند این زبان و این دل و این ...........................

برو به تندپایی تندپاترین رهروان جاده های طولانی برو به دورترین نقطه خاطرات زندگیم جایی که "هیچ "

 و تنها "هیچ " از  "تو" ای نامهربانترین کلام درشت زندگیم باقی بماند.....................

 

جنگجوی پیر....................

دوشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۰، ۰۱:۳۶ ق.ظ
به نام خدا

مدتهاست  که احساس جنگجوی پیری را دارم که سالهای سال جنگیده ،زخم خورده و درست در زمانهایی که احساس کرده پیروز شده تیر خورده است و نبرد را باخته ..........

باور کنید هیچ نبردی سخت تر از  مبارزه دائمی انسان با خودش نیست یک مبارزه دائمی با خودش،احساساتش،آرزوهایش با زندگیش و من این روزها چقدر خسته این مبارزه ام چقدر زخمی این نبردم...........

این روزها وقتی چشمهایم را می بندم جنگجوی زخمی را میبنم که با زحمت کلاه خود و زره اش را درآورده او هم چشمهایش را  بسته  مثل من  و در خیالش دشت پر گلی را تصور می کند که پروانه ها با شادی در ان پرواز می کنند او صدای خنده شان را نمی شنود اما می داند که دارند می خندند و بچه ها  دنبال پروانه ها میدوند نه که بخواهند بگیرندشان،نه که بخواهند اسیرشان کنند نه فقط دارند بازی می کنند و پروانه ها این را خوب میدانند و جنگجوی پیر، نه... من....... نه .....ما یکی از بچه ها میشویم....... نه......... اصلا یکی از پروانه ها میشویم ،رها از هر نبردی از هر زخمی از هر.............





و غریبی بد دردی است...........

چهارشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۰، ۱۲:۴۷ ق.ظ

هوالحبیب

 اینبار قرعه به نام "من او " امیرخانی افتاد دو روزه تمامش کردم ....................................

میدانید یکی از کارهای مورد علاقه ام وقتی از همه چیز و همه کس خسته میشوم خواندن کتابهای قدیمی ام است کتابهایی که قبلا خواندمشان ازشان سیراب شده ام با آدمهایشان خندیده ام گریه کرده ام  زندگی کرده ام و یکجورهایی نمک گیرشان شده ام حالا دوباره به سراغشان می آیم زمانی که بهشان احتیاج دارم می آیم تا دوباره کلمه به کلمه شان را مزه مزه کنم تا دوباره سرشار شوم ...............

این بار قرعه به نام "من او "افتاد آن هم به دلایلی دردناک که از خدا پنهان نیست اما بهتر است از شما پنهان بماند!!!

این کتاب را خیلی دوست دارم اصلا از آجور کتابهایی است که باب میل من است از آن داستانهایی که آدمهایش و قصه هایشان تا مدتها در ذهن آدم میماند...................................

تهران قدیم و آدمهایش آن مرامها و لوطی بازیها و رفاقتهای اصیل و درست و آن ...(با خودم عهد کرده ام تا اطلاع ثانوی از آوردن این کلمه در وبلاگم خودداری کنم چون وبلاگ خودم است و صاحب اختیارش هستم و هرچه بخواهم میگویم هرچه نخواهم نه!!!)داشتم میگفتم از من او ..........................

این کتاب را دوست دارم چون اصلش من کشته مرده آن روزگار و آن آدمها و آن مرامها هستم  چون از این روزگار و از این ادمها و از این مرامها خسته ام چون آن جوهره ای داشت اصالتی داشت که این ندارد چون آن آشنا بود و این غریبه است و غریبی بد دردی است........................

و حماسه دل اغاز می شود.....................

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۰۱:۲۲ ق.ظ
هوالشاهد

می گویند اولین روضه خوان ابا عبدالله جبرئیل بود که مصیبت حسین(ع) را بر حضرت ادم خواند و ادم (ع) بر حسین گریست و انگاه خدا توبه اش را پذیرفت ...................................

فرقی نمی کند مسلمان باشی یا ارمنی شیعه باشی یا سنی این جا فقط باید دل شکسته باشی دلت که بشکند و اشکت جاری شود تو در اشکت غسل می کنی و زنگار از دل میشوری و بعد .............

تو پذیرفته شده ای....................

محرم که می اید بغض هم می اید و حماسه دل اغاز می شود تو و دلت و کربلا با هم اغاز می کنید و حسین و عباس و زینب (س) و بقیه  همیشه خدا همیشه تاریخ شاه غزل این حماسه اند .............