واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰فروردين

بسم الله 

دنیا انگاری تخت شده بود، صاف شده بود و هر چقدر نگاه می کردی نه سر داشت نه ته . دنیا شده بود یک گستره ی بی پایان با یک تنهایی بی پایان که همه ی آن میلیارد آدمهایش هم اگر دو برابر می شدند باز نمی توانستند تنهایی اش را پر کنند .

گاهی آدم همین قدر تنهاست ، یک جور عجیب غریبی تنهاست ...

۳۰فروردين

بسم الله 

اصرار کرد بروم توی حیاط بنشینم دوچرخه سواریشان را نگاه کنم ، خواهرزاده ام را می گویم .خانه خواهرم را دوست دارم چون مرا یاد خانه سازمانی دوران بچگی خودمان می اندازد . حیاط همان آجرهای اخرایی را دارد و همان باغچه وسطش را . نگاهشان کردم . دور باغچه را  پشت سر هم تند تند رکاب می زدند و خوشحال بودند. فکر کردم دارند خاطره می سازند ، خواهر و برادریشان را خاطره می کنند برای وقتی بزرگ شدند . دلم میخواست بهشان بگویم تا میتوانید با هم بازی کنید ، خاطره های خوب بسازید و بعد برای اولین بار دلم خواست خواهرم دو تا بچه ی دیگر هم داشته باشد . 

چقدر این کودکی ها ، این کودکی های شاد را می شود وقتی بزرگ شد مامن کرد، چقدر می شود بهشان پناه برد و آرام شد . چقدر لحظاتی وجود دارد در بزرگسالی که همین خواهر و برادری ها می توانند آدم را نجات بدهند ...

+ هنوز خوب فوتبال بازی می کنم . دریبل های خوبی می زنم ولی بدجور هم لایی می خورم !!!

+ نه فرشته ، مدتی است دی اکتیوش کرده ام :(

۲۳فروردين

بسم الله 

دلم نمیخواست برگردم خانه ، برای اولین و اولین بار در عمرم می خواستم در آن شلوغی بمانم . هر چه شلوغتر و پر سر و صداتر مجال فکر کردن کمتر . آدم هر لحظه اش را با خودش طوری تا کند که حواسش باشد از پا در نیاید، سقوط نکند، شجاع باشد ، ادامه بدهد . سخت است اینطوری بودن . همین بود که دلم نمیخواست برگردم . نمیخواستم اتاقم را ببینم، گل هایم را ببینم . دلم میخواهد از این خانه که مرا مدام فکری می کند برویم . زنگ اس ام اسم را عوض کرده ام ، الارم موبایلم را بعد سالها تغییر داده ام.دلم میخواهد این اتاق را هم عوض کنم . بیقرارم می کند ، دل تنگم می کند ، باعث می شود کم بیاورم . دلم می خواهد جایی باشم که قبلا نبوده ام . جایی که مرا یاد چیزی نیندازد ، جایی که خاطره نداشته باشد ...

چقدر زندگی می کنیم که هر روز اینطوری می میریم و زنده می شویم ؟