واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

۶ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰دی

بسم الله

یک شب سرد زمستانی است ، زمستانی واقعی مثل زمستانی که باید باشد و من طوری ام که انگار از همه ی دنیا بریده ام ، تو انگار کن اصلا دنیایی وجود ندارد که من از آن بریده باشم . شبیه گوی خالی هستم گوشت و پوست و استخوانی نیست انگار می توان دست برد و از خالی ام گذشت و دنیا هم برایم همین طوری است . همینطوری خالی و بدون هیچ مرزی ، قابی، محدوده ای . بدون هیچ گذشته و آینده ای . هیچ وزنی . سبک ، خالی . اینقدر خالی که حتی کلمات هم برای وصفش زیاده اند . بگذارید رهایش کنیم پس ، بگذارید رهایش کنیم به امان خدا ، به همین خالی ، سبک بی وزن که در هیچ قانون فیزیک و شیمی نمی گنجد و بطرز عجیبی به منشا زندگی وقتی تازه آغاز شده بود نزدیک است ...

شبیه ب ، وقتی داشت ادا می شد در بسم الله ...

۲۹دی

بسم الله 

فاصله، نمک ، روی زخم دل تنگی است. محبت انس است و انس فاصله را بر نمی تابد . مجاورت می خواهد . دل باید تنگ دل محبوب باشد تا آرام بگیرد، راحت بشود . تا هی غصه ی دوری نریزد توی دلش ، بغض شود توی گلویش . محبت انس است و وای از کیلومترها که می افتند بین این الف و نون و سین دل آدمیزاد ، تنگش می کنند ، عجیب تنگش می کنند ...

باران می بارد ، بعد مدتها و من برای نمی دانم چندمین بار کتیبه ی سفید برای واترلو را می خوانم . روایت روضه ی امام حسین در کاشوب . چرا بین این همه روایت روضه این یکی به دلم نشسته را نمی دانم ...

۲۴دی

بسم الله 

یک بیست و پنجم دی ماه دیگر ...

همه ی سالهای قبل این شبی را دلم خواسته بود بروم کوه ، بنشینم آن بالا و همینطور که به ترق و تروق هیزم هایی که توی آتش می سوزند گوش بدهم به شهر زیر پایم نگاه کنم ، به لامپ های چشمک زن ، به صدای دور ماشین های تک و توک و پارس سگ ها . بمانم تا اذان صبح، نمازم را بخوانم و بروم سوی شهر ، صبحانه ام را توی یک کافه ای جایی بخورم و بعد بروم خیابان گردی تا شب .

امسال ؟ 

این ایده را در اوج این خستگی کهنه باز دوست دارم ولی نه تنهایی با نینو ...

سالهای قبل دلم میخواست فکر کنم، زیاد فکر کنم ، امسال ولی نه . بی فکر خوش تر است ! 



۱۹دی

بسم الله 

مدتها بود اینطوری احساس تنهایی نکرده بودم . اینقدر خالص، اینقدر ملموس . تک و تنها ....

تنها کسی که همیشه بوده خدا بوده و بس ...

۱۴دی

بسم الله 

+ نگاهت می کردم ، زیاد و تو هنوز راز این نگاه کردن های طولانی را نمیدانی . نمیدانی من نگاه می کنم تا یادم بماند ، یادم بماند این جزئیات . که ثبت بشود در خاطرم ، مانا بشود ، ماندگار بشود ، بشود چیزی که بتوان به آن توسل جست ، وصل شد . همان جوری که هست ، بوده ، با همان رنگ و بو و حس و چقدر نمی شود !

هر وقت تمام وجودم ثبت لحظه ای را خواسته از دستش داده ام . عین خوابی که دیده ای و الان هر چقدر فکر می کنی یادت نمی آید . خاطره با تو مماس نمی شود ، لمس شدنی نیست ، با فاصله از تو عبور می کند ، هوا می شود انگار که چنگ میزنی و نیست . 

نگااهت می کنم ، زیاااد ، خیلی زیااااد ....

+ بهش می گویند اوزمان توی خیاطی . به کسر الف و فتح واو و سکون  ز . موقع کشیدن الگو ، سانتی مترهای اضافه ای که می دهی تا جایی از لباس را گشاد کنی . اوزمان روحی لازمم ، باید خیلی اضافه کنم از این به بعد به خودم ، که تنگ نشوم ، که تنگی نگیرم ...

+ مردم این شهر را چقدر دوست نداشتم . از مردهایش بیزار بودم و زنانش برایم چندش آور بودند . بیگانگی به اوج رسیده بود . دنبال اصالتی بودم که ندیدم . آشنایی که لمسش نکردم . عبور کردم برای اولین بار از چهره ها ، از تن ها . بیگانگی نترساندم برای اولین بار ، زده ام کرد و عبورم داد از آدمها ...

+ رمان هرس نسیم مرعشی را خواندم . جنگ از من دور بود ، ندیدمش، آدمهایش را هم ندیدم . جنگ برای من صدای آوینی بود در روایت فتح همیشه و قهرمان های زندگیم ، جنگ برای من خود میدان جنگ بود همیشه . فکر نکرده بودم ولی به آدمهای بعد جنگ . فکر نکرده بودم به مادرها ، به زن ها ، به بچه ها . فکر نکرده بودم به خانه ها و زندگی ها ، فکر نکرده بودم به زندگی هایی که در جنگ آوار شده بود ، تیر خورده بود ، کشته شده بود ، خاک شده بود ، من به زندگی جنگ زده فکر نکرده بودم . هرس مرعشی را که خواندم این باب باز شد برایم ...


۰۲دی

بسم الله 

رفته بودم خانه خواهرم، نماز ظهرم را که خواندم زنگ در را زدند ندیده می دانستم کیست . خانم غروی ، پیرزن شاد و شنگول همسایه . از هفت روز هفته پنج روزش را صبح ها می آید خانه خواهرم، می نشیند پشت میز آشپزخانه و تعریف می کند و می خندد من نود درصد حرفهایش را متوجه نمی شوم . مرجع جملات ، فاعل ها و مفعول ها را اصلا نمی دانم . سر تکان می دهم و لبخند می زنم و گاهی سوالی می پرسم ، بیشتر به خواهرم نگاه می کند تا من . امروز را نیامد پشت میز آشپزخانه بنشیند ، همان جا دم در با طمانینه چادرش را از روی ظرفی که قایم کرده بود کنار زد ، فکر می کردم آشی چیزی است ، یک کاسه ی بزرگ پر شکلات بود . خواهرم همان جا نگاهم کرد و گفت بردار ، با اینکه در ترک بودم ! من باب احترام یکی برداشتم و همانجا گذاشتم دهنم . ده دقیقه ، یک ربع همان جا دم در روی زانوهای عمل کرده اش به سختی ایستاد و تعریف کرد و از ته دل خندید و رفت . به خواهرم گفتم هیچی نفهمیدم تو فهمیدی ؟ گفت نصفشو ! بعد هم گفت این شکلات ها را به خاطر تو آورده بود هااا ، ازت خوشش میاد . وقتی محمد حسین را می برد پای سرویس مدرسه خانم غروی را دیده بود و خبر آمدن مرا داده بود . گفتم من تا حالا فکر می کردم خیلی از من خوشش نمی آید چون نه او خیلی به من توجه می کند و نه من  به او و خب فهمیدم چقدر آدمها از حس هم بی خبرند و چقدر از محبت چنین آدم خالص و نیک سیرتی به خودم خوشحال شدم !

مغازه اش نرسیده به چهاراه است ، بعد پل ، قصاب است و هر وقت از کنارش رد می شوم دارد بلند می خواند ، صدای خوبی دارد و محلی می خواند اما بلندتر از معمول می خواند ، بلندتر از حدی که آدم برای خودش می خواند ، صدایش دنبال مخاطب است ، این عاشقانه های محلی را نمی شود تنهایی سر داد باید گوشی ، دلی باشد که بنوشد این نواها را ، امروز همصدای خودش یکی بود که می خواند و قربان صدقه ی معشوق می رفت و زیبایی اش را می ستود ...

هه نازارم (  ای عزیزم ) ...

از کنار مغازه اش رد شدم و لبخند زدم ، پهن لبخند زدم ...