واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

ظهر گرمی از اواخر خرداد بود ...

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۱ ب.ظ

بسم الله 

ظهر گرمی است و انگار آتش از آسمان می بارد و من یکهو و ناگهان یاد شهداد و هوشنگ مرادی کرمانی افتادم و هوس خواندن شما که غریبه نیستید را کردم .

تابستانهای بچگی ، توی روستای مادری ، همین موقع ها که بزرگترها می خوابیدند ما که گرما کلافه مان کرده بود و هوا هم آنقدر گرم بود که نمی توانستیم برویم پی بازی و گشت و گذار ، پناه می بردیم به پشت خانه . خانه ی مادربزرگم آخرین خانه روستاست یعنی چسبیده به زمین های کشاورزی و البته باغی کوچک که الان دیگر نیست . ما پناه می بردیم به پشت خانه ، زیر سایه ی درختان سپیدار که در حاشیه ی پرچین باغ بودند ، آنجا می نشستیم یا گل بازی می کردیم یا با تکه چوب ها کولا (سایبان ، چیزی شبیه آلاچیق)می ساختیم ، یک جوری خودمان را سرگرم می کردیم تا داغی آفتاب بخوابد، چرت بزرگترها تمام بشود، روستا از آن رخوت ظهرگاهیش بیرون بیاید .

 دلم برای آن حالت روستا ، آن خنکای زیر سایه ی درختان، آن صدای ملایم به هم خوردن شاخه و برگ درختان تنگ می شود . دلم برای آن باغ و آن ظهرهای گرم ولی یله و بی خیال بچگی تنگ می شود ...

بروم شما که غریبه نیستید م را بخوانم ...


ما عاشقانه های زخمی داریم ...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ق.ظ

بسم الله 

سالهای زیادی بر ما اهالی زمین گذشته آقا. بی تو . ما از کوچه های مدینه بی تو شدیم ، ما از فرق شکافته ی کوفه بی تو شدیم . از کربلای حسین بی تو شدیم . سالهای زیادی بر ما اهالی زمین گذشته آقا و ما دلمان امام می خواهد . ما دلمان می خواهد نمازهایمان را پشت سر امامان اقامه کنیم. ما دلمان می خواهد غلط که می کنیم برویم جلوی اماممان گردن کج کنیم ، او پدرانه نگاهمان کند ، دست بکشد روی سرمان و برایمان دعا کند . ما دلمان امام می خواهد تا برویم مدینه النبی ، بقیع را در صحن قاسم بن الحسن زار زار گریه کنیم .ما دلمان امام می خواهد تا اشهد ان علی ولی الله هایمان تمام مناره های مساجد دنیا را بلند ، بلند، بلند پر کند . ما دلمان اماممان را می خواهد آقا، ما دلمان تنگ است ...

*این متن دیشب است ، وقت نوشتنتش نشد ولی ...

نامرد ، آخه با خاک هم ؟!

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۹ ب.ظ

بسم الله 

هر صبح که از خواب بیدار می شوم قبل از هر کاری گل هایم را آب می دهم، حتی اگر حوصله نداشته باشم، حتی اگر دیرم شده باشد ، می گویم موجود زنده است ، جان دارد ، جانش هم فعلا خدا سپرده به من مسئولیتش با من است.گل ناز یخی ام هیچ حالش خوب نبود ، هی می دیدم برگهایش زرد می شوند ، ساقه اش می خشکد ، از زیبایی و طراوتش هیچ نمانده بود . امروز دیگر گفتم بیایم خاکش را عوض کنم ، ببینم مشکلش چیست . گلدان را که برعکس گرفتم تا گل را دربیاورم ، چی دیدم . خاک نبود که همه اش کاه بود . غیر از لایه ی اول که قابل دیدن بود کل گلدان کاه بود . فروشنده وقتی بهش گفته بودم گلدان گل را عوض کند تا من بروم جایی و برگردم به جای خاک گلدان را با کاه پر کرده بود ! گل بیچاره ریشه هایش به خاک نرسیده بودند که جان بگیرد ، هر روز پژمرده تر شده بود . 

نمی دانم واقعا چه باید بگویم . یعنی با خاک ، سر خاک هم حقه بازی . لامصب خاک است برو این زمین خدا را ، خاک جمع کن . مال و زندگیت را به خاطر خاک حرام می کنی ؟!

درد مزمن ...

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ب.ظ

بسم الله 

می دانید بدترین قسمت یک رابطه  ی عمیق و مهم چیست ؟ 

اینکه حرفت ، عملت ، درک نشود ، بد برداشت شود، اتیکت منت بخورد 

روحت را عین خوره می خورد ،

دنیا همین جا از وسط نصف بشود هم رواست 

گیرم تمام هم بشود تا دردش نیفتد توی جانت ، 

مشکل رهگذر بودن اصلا همین است ، حواسمان به میزان تخریب کلماتی که بکار می بریم نیست ، نیست و نمی دانیم چه بلایی سر مخاطبمان می آوریم . می آئیم ، یک جمله می گوییم زخم می زنیم و می رویم و فکر می کنیم گذر زمان همه چیز را درست می کند ، نه ، گذر زمان چیزی را درست نمی کند فقط درد زخمی را که ایجاد کرده ایم مزمن می کند ، مزمن تر می کند ...

از دنیا بیزارم ، بیزار . بماند برای آدمهایی که می خواهنش ...

آناتومی چه می داند آخر ...

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۹ ب.ظ

بسم الله 

غدد اشکی ظاهرا توی چشم آدمها هستند ، ریشه شان ولی یک جای دیگر است . ریشه شان حتمی توی قلب آدمهاست ، یک جایی آن وسط وسط های قلب که وقتی می شکند، شاکی می شود، برای گریه هایش پایانی نیست . چشم هایش هی می بارد ، هی می بارد ...




 

این فیلد هم چنان نمی تواند خالی باشد

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ

بسم الله 

دلم می خواهد دست ببرم لایه های از خودم را بردارم ، با خشونت تمام . بیندازمشان توی دریا ، از بالای کوه پرتشان کنم پائین . لایه هایی از خودم را بردارم و نگاه کنم ببینم شاید چیزی از خودم بوده که هرگز ندانسته ام ، که هنوز با آن روبرو نشده ام . چیزی بکر، دست نخورده و ناب .

چیزی که تمام این سالها صبر کرده و بعد ناگهان در روز بی حوصله و سنگینی از خرداد عین معجزه ای از خودم رخ داده است . چیزی خنک و سبک . چیزی شبیه چشمه ای که در تو می جوشد ، در تو جاری می شود ، تو را غسل می دهد و تو را از نو متولد می کند .

خسته ام و سنگین ...

+دوست داشتن معجزه ای است نینو ، باور کن معجزه ای است اگر حواسمان بهش باشد . این را هیچ وقت فراموش نکن، هیچ وقت ...

اگر امام بودند ...

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۱ ب.ظ

بسم الله 

امام رحمه الله اگر زنده بودند از نظر جماعت اعتدال گرا الان تندرو به حساب می آمدند !!!  وصیت نامه ی ایشان را بیاورید با هم مرور کنیم .

والااا ...


روزنامه ی دوم

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 

از آن بالا بالاها که افتادیم پائین جهت هایمان را گم کردیم ، مختصاتمان تغییر کرد .مرکز و حاشیه را قاطی کردیم . ما دنبال دنیا و آدم های دنیا دویدیم و اینطوری بود که نماز و نیازمان هربار رو به قبله ای اقامه می شد که قبله ی تو نبود، سمت تو نبود . ما دینمان را به لبخند دیگران از ترس دیگران می فروختیم و اندکی دنیا طلب می کردیم . و دنیا چون سرابی دور مدام از دستان ما می گریخت و بر ما می خندید . ما گیج می شدیم و بیشتر دنبال دنیا می دویدیم و باز گیج تر می شدیم .

تو هر بار این ماه بر ما ظهور میکنی و مختصات واقعی دنیا را یادمان می آوری و مشرق و مغربهای مجازی را ، قبله های دروغین را برایمان پس می زنی . تو سمت واقعی حیات را نشانمان می دهی و دستانمان را محکم می گیری و از هر چه گیجی نجاتمان می دهی پس 

"اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الی مَرْضاتِکَ و جَنّبْنی فیهِ من سَخَطِکَ و نَقماتِکَ و وفّقْنی فیهِ لقراءةِ آیاتِکَ برحْمَتِکَ یا أرْحَمَ‌ الرّاحِمین"

روز نامه ی اول

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 

« از آن بالا بالا ها افتادیم پائین »* ، فاصله مان بعید شد ، حجاب پشت حجاب . ما انسان بودیم ، اهل انس و حالا غریب افتاده بودیم روی زمین . رهایمان نکردی ولی نسل اندر نسل پیامبری در گوشمان و مرسلی در قلبمان تو را با ما زمزمه می کرد . ما ولی ممکن الخطا بودیم ، گاهی گوشمان بدهکار نبود ، گاهی چشممان ، گاهی قلبمان . ما ممکن الخطا بودیم و این یعنی ممکن بود فاصله مان را با تو بیشتر کنیم و بر حجابها بیفزائیم و در تاریکی پس از حجابها فرو برویم . 

تو ولی نور بودی ، هستی و قریب بودی و هستی ، پس سالی یک بار ، فاصله مان را کم کردی و حجاب هایمان را کنار زدی و صدایمان کردی و مهمانمان کردی و ما ناگهان صدایت را شنیدیم و این صدا آن بالا بالاها را یادمان آورد و ما دلمان برایت تنگ شد . پس آمدیم . دل شکسته ، پشیمان ، بغض در گلو شکسته با چشمانی اشکبار ، گردنمان را کج کردیم و طبق طبق سیاهی مان را آوردیم تا در نور تو بشوریمشان پس وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین...**


* فاطمه شهیدی / خدا خانه دارد 
**دعای روز اول ماه مبارک 

کورمال کورمال در تاریکی ...

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۵ ب.ظ

بسم الله 

«وقتی آدم خوابش نمی برد، افکاری که به ذهنش می آید کمی عجیب است. ذهنت در میان تاریکی پرسه می زند، مدام، یکی پس از دیگری، نتیجه گیری های خیالی می کند، گویی شیر یا خط می کند. ناگهان بعد از آن شب فهمیدم گاهی در طول مسیر در لحظه های نامشخصی بزرگ شده ام .»

| خداحافظ تسوگومی، بنانا یوشیموتو |