واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بفرمائید تشکر کنید !

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ب.ظ

بسم الله

جناب پسر آقای عارف چون دارای ژن خوب و خون پاکی هستند  و کلا اصل و نسب دارند، نظریات سیاسی اقتصادی جالبی هم دارند مثلا « اگه من برای منافع مملکتم حتی با رانت کاری کنم باید از من تشکر هم بکنند » !!!

وقتی جلوی چشمان ملتی  گفته می شود دختر بیچاره ی وزیر آموزش و پرورش از ایتالیا لباس وارد کرده و فلان و بهمان ، وقتی رئیس جمهور فساد مالی آشکار برادرش را لاپوشانی می کند ، وقتی مردم فساد را می بینند و بهش رای می دهند یعنی ارزش های ما تغییر کرده اند ، یعنی اولویت های ما جابه جا شده یعنی هدف دارد وسیله را توجیه می کند و این یعنی فرهنگ غلط سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی دارد از سطوح بالا به سطوح پائین نفوذ می کند ، یعنی کرده .

فردا پس فردا اگر پسر فریدون اومد به ملت گفت من ژنم قویه شما ضعیف ، شما دارید منابع کره ی زمین هدر میدید تعجب نکنیم :/


و باز واقعیت سوسک زده

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۳ ب.ظ

بسم الله 

متاسفم و این در این لحظه حرف کم و کوچکی نیست ...

بزرگ است اتفاقا، خیلی بزرگ ...

دنیا همین واقعیت سوسک زده است ، پوچ است ، پوچ ...

دچار بهت شده ام ...

میراث ...

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

بسم الله 

و گاه یکشنبه اندازه ی غروب جمعه غمگین است ؛ غمگین ، پراضطراب و کشدار . اولین جمعه ی آدم اینگونه نبود ؟ طوری که دلش بخواهد تاریخ زمین همان دم آغاز نشده تمام شود ، در اضطراب آدم رنج های بسیاری بر فرزندانش پیش بینی نمی شد ؟ 

ما نسل اولین جمعه ی دل تنگ آدمیم که مدام در روزهایمان تکرار می شود ، میراث پدرم آدم و مادرم حوا ...

کاش هرگز آغازی نبود .. 

معکوس نباشیم ...

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

بسم الله 

چند روز پیش همینطوری  لابلای سرخط های گوگل خبری بود که عکسی تمام عریان از سلین دیون خواننده در مجله ی ووگ چاپ شده است و خب جناب خسران زده شان هم پای عکس گفته بودند من بدنبال لباسها نمی روم ، لباسها بدنبال من می آیند !! یعنی می ترسم چند وقت دیگر جز کلمات قصار شبکه های اجتماعی دست به دست بشود این حرف :|

اغلب سلبریتی ها بعد از عریان شدن های رسمی و چاپ و انتشار عکس هایشان چنین اظهار نظرهایی می کنند ، اینکه عریانی درواقع عبور از تن و محدودیت های وابسته به آن  است ، عریان می شوم پس ازادم ! چنین منطقی را قبلا هم در مورد روابط جنسی متعدد و بی قید و بندشان هم داشته اند . 

نگاه قرآن را بیایید اما یک مروری بکنیم . اولین نتیجه ی خوردن از میوه ی ممنوعه برای پدر و مادرمان چه بود ؟ اولین نشانه ی هبوط ؟ عریانی ! و بدات لهما سواتهما  ...

اهل نظر تفسیر ظریفی از این قضیه دارند ، می فرمایند شیطان خیلی زرنگی کرد در این مورد ، چون آمد با این کارش انسان را متوجه وجود مادی اش کرد ، بعد دنیایی اش را به آن نشان داد ، بعدی که در آن از شیطان مرتبه ای ضعیف تری داشت که انسان از خاک بود و شیطان از آتش.شیطان با این کارش انسان را تحقیر کرد ، با این کارش انسان را به هبوط کشانید که انسان با مرتبه ی روحانی اش آن موجود قابل مسجودشدن شد و شیطان با جسمش او را مهبوط کرد و زهرش را ریخت . 

حالا  خانم هایی که پوشش را حجاب را املی و تحجر می خوانید و عریانی را آزادی شما دارید چپگی به قضیه نگاه می کنید ، شما دارید عین تحقیر را بر خودتان روا می دارید ، شما در هبوط تان دارید ادعای بزرگی می کنید پس خودتان را تحقیر می کنید .

حرف آخر اینکه امام حسینی که مسلمان و مسیحی ، معتقد و غیر معتقد سر سفره اش می نشینیم ، لباس میدان رزمش پیراهنی بود که دشمن در آن طمع نکند ، طمع نکنند چون از عریانی تن مبارکش بر صحرای کربلا ابا داشت ...

معکوس نگاه نکنیم ...

*به بهانه ی هفته حجاب ، این فرهنگ محجور نظام اسلامی !

بدبختی از این بیشتر !

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

بسم الله 

اینکه جهنم همه اش خسران و بیچارگی است شکی توش نیست ولی یک چیزهایی توش هست که وقتی بهش فکر می کنی به جنون میرسی ، یعنی برای من این جنبه هایش خیلی پررنگ تر است ، جهنم است دیگر ! یکی این فیها خالدون بودنش است که تمامی ندارد ، الی الابد است عین بدبختی باشی و جانت به لبت برسد و بگویی ای کاش تمام شود و نشود ، دیگری آن بگو مگوها و سرزنش هایی است که اهل جهنم باهم دارند ، آن تنفری است که بینشان است ،یعنی فکر کن الی الابد یکی بیخ جانت باشد که تو او را مقصر بدبختیت میدانی ، او تو را و کلا  همش دارید بهم ناسزا می گویید و البته بقیه اش معلوم نیست یعنی قطعا چیزهای دیگری هم هست که دلمان می خواهد فاصله مشرق و مغربی با هم داشته باشیم ، حالا این ها هیچ . بدبختی بزرگتر این است که شیطان آن وسط بیاید سرزنش هم بکند و دهن کجی هم بهت بکند که خودت خواستی و من چکاره ام و غیره ... 

یعنی بدبختی از این بیشتر :/

بعد مجهول ...

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۵ ق.ظ

بسم الله 

مرور زمان بخش هایی از وجودمان را غامض تر می کند ، انگار ما یک جاهایی در خودمان گره می خوریم ، پیچ و تاب می خوریم یک جوری که ته افکارمان ، احساساتمان برای خودمان هم معلوم نیست . انگار بخشی از وجودمان در تاریکی فرو می رود و ما کورمال کورمال دست می بریم تا تکه هایی از خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چی به چی است  ، ما مجهول می شویم برای خودمان ، برای بقیه .بخش های دیگری از وجودمان ولی بی خیال می شود ، ساده می گیرد و خودش را درگیر نمی کند ، بخش هایی بی تفاوت می شود و سرد ...

ما به مرور زمان برآیند برداشت هایمان از تجربیاتمان هستیم که مدام تغییر می کند . احساس می کنم دارم ته نشین می شوم در خودم ، دارم عقب می کشم ، عین ده دوازده سال پیش دارم برمی گردم عقب ، به اعماق خودم ، جایی که به سختی به دیگران اجازه ی حضور می دهد ، جایی که اکثر آدمها حتی برای شنیدن اظهار نظری در مورد زیبایی گل مورد علاقه مان هم غریبه اند .

ما گاهی زیاد حرف می زنیم و چیزی نمی گوئیم ، زیاد می شنویم ولی چیزی را که باید نمی شنویم ...

ما عقب می کشیم ...

داغ ...

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

بسم الله 

می روم دراز می کشم کف بالکن ، گرمی موزائیک ها می خورد به کمرم ، آسمان از شدت گرما بی رنگ است ، چیزی شبیه سفید که چشم آدم را می زند یکطوری که نمی توانی بهش زل بزنی و در آبی پهناورش رها شوی .  پس چشم هایم را می بندم ، تاریکی مطلق نیست ، داغی تیر ماه حتی به سیاهی پشت پلک های بسته  ام هم رسیده ، یک ته رنگ قرمز پس سیاهی هست و آن گوشه توی مشرق نگاهم شدتش طوری است که انگار خورشید دارد از پشت پلک های من طلوع می کند همراه با صدای بلند و لا ینقطع زنجره ها و جیرجیرکها که هر سال انگار قوت صدایشان همراه با گرمی هوا دو برابر می شود  . همه چیز طوری داغ و تند است ، عین خود تابستان که آدم را از جایش بلند می کند و بر می گرداند توی خانه ..

گاهی انگار هیچ چیز وجود ندارد ، با این حال جاذبه ی چیزی دور  در اطرافت تو را پربشان می کند ...

گاهی نه زیاد به آسمان نگاه کن ...

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ب.ظ

بسم الله 

هر وقت عرصه بهم تنگ می شود ، ذهنم خسته می شود، وقتی دیوارهای اطرافم مدام بلند و بلند تر می شوند به آسمان نگاه می کنم ، به آسمان فکر می کردم . 

به جایی که وسعتش را تصوری نیست و عدد و رقم ها ، فاصله ها و ابعاد در آن جایی ورای تصور ما اتفاق می افتد . 

آنچه ما از زمین می بینیم ، به خاطر سرعت نور در فضا، مربوط به زمانی است که دنیا تنها چهار صد و بیست میلیون سال سن داشته ، سن کنونی جهان ؟ 13.74 میلیارد سال !!!!

خداااای من ...

میلیاردها سال یر تاریخ جهان گذشته و من و ما حتی نمی دانیم چه اتفاقاتی آن بالا رخ داده ...

من میلیارد ها سال دیگر می فهمم الان در ساعت دوازده و سی و نه دقیقه ی تیر هزار و سیصد و نود و شش مختصات آسمان بالای سرم را ...

دنیایی به این وسعت و خدایی که فرمود این تنها حلقه ای است در بیابان و خدایی که خالق این همه است ، تنگی دیوارها را این گونه مرتفع می کنم ...


از خوشحال ترین شغل های دنیا ...

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۱ ب.ظ

بسم الله

هر وقت زنگ خانه را میزنند و می گویند بسته ی پستی دارید . سر از پا نمی شناسم . عین بچه آهو جست و خیز کنان و شاد و شنگول می روم بسته ام را بگیرم . خوشحالم که محله ی ما پست چی مخصوص دارد , حتی اگر به جای دوچرخه موتور داشته باشد و من مجبور باشم امضای الکترونیک تحوبلش بدهم !  من عاشق پاکت های کاهی ام , یک طوری که دلم نمی آید بازشان کنم و چند دقیقه ای همینطوری می گیرمشان دستم و بویشان می کنم و بعد با نهایت دقت در پاکت را باز می کنم , چه لذتی دارد این لحظه ...

 بسته ی رنگی رنگی امروز بیش از محتوی خود بسته سر ذوقم آورد و یک جوری که اگر نبود ملاحظات اجتماعی بعد دیدن این عکس روی پاکت پستجی مهربان و مودب محله مان را می گفتم بماند تا این عکس را قیچی کنم بدهم به خودش تا ببرد خانه و نشان زن و بچه اش بدهد و خوشحال باشد که یکی از زیباترین و خوشحال ترین شغل های دنیا را دارد . ندادم بهش قیچی اش کردم چسبانده ام به دفترچه ام و دلم خواست پست چی باشم :(




بسم الله 

بچه که بودم بابا ناظم دبیرستان شاهد پسرانه بود ، تابستانها که مدرسه تعطیل می شد و هفته ای دو روز برای ثبت نام و نمی دانم تحویل کارنامه و کارهای دیگر می رفت مدرسه گاهی مرا هم با خودش می برد . در چشم بچگی های من دبیرستان شاهد بزرگترین مدرسه ی ممکن بود ، خیلی بزرگتر از مدرسه ی خودم و خواهرها ، تخته سیاه های بزرگی که از این ور دیوار کلاس تا آن ور طولشان بود و قد من بزحمت بهشان می رسید . همینجا ، توی همین مدرسه و کلاس هایش بود که من برای اولین بار با پدیده ی دیوار نویسی بصورت جدی آشنا شدم ! توی یکی از کلاس ها کنار پریز برق فلش زده بودند و نوشته بودند اگر خسته شدی از این زمانه ، یک میخ بزن در این دهانه :)) . این بیت شعر اینقدر برای من جالب بود و اینقدر جدی گرفته بودمش که فوری دویدم تا صحت ادعای مطرح شده را از بزرگترها بپرسم و خب بیفتم روی بقیه ی دیوارها دنبال نوشته ها !

از آن موقع به بعد من ناخودآگاه روی دسته ی صندلی ها ، میزها، دیوارها، طلسم های روی درهای سرویس بهداشتی بقاع متبرکه :| و هر جایی که آدمیزاد دستش رسیده و اثری از خودش بر جای گذاشته ! را می خوانم . یادگاری ها ، اسم آدم ها با تاریخ ثبت ، فلانی دوستت دارم ، اول اسم یک نفر با معشوقش ، گله و شکایت از زمانه و البته کامنتهای دور و اطرافشان که در حدخودش یک جور شبکه ی اجتماعی به حساب می آید ! خاک تو سرت به جا عشق و عاشقی برو درستو بخون ، ایشالا بهش برسی ، بیت شعرهایی که گاهی اینقدر زیبا هستند آدم دلش می خواهد کاغد ، خودکار دربیاورد همانجا یادداشتشان کند ، حروف عجیب و غریب سحر و جادوها و ...

این پدیده ! با همه ی آلودگی های بصری که ایجاد می کند ، اموال بیت المال را تخریب می کند ولی در نوع خودش خیلی جالب است ، جالب از این جهت که چرا آدمها میل به حک اول اسم خود و معشوقشان روی مثلا میز یا دسته ی صندلی دارند . می خواهند با ثبت دائمی اش میزان خلوص و درجه عشقشان را ثابت کنند ؟ می خواهند دنیا را از وجودش آگاه کنند ، امید دارند روزی معشوق چشمش به آن بیفتد و از احساسشان آگاه شود ، یا مثلا دیگران ، میخواهند دنیا را از آن پر کنند کاری که امروز شبکه های اجتماعی برایشان انجام می دهد ، نمی دانم . 

نمی دانم ، فقط می دانم شبکه های اجتماعی هر کاری کنند و جای هر چیزی را بگیرند جای جمله ی معروف لعنت بر ..... که در این محل اشغال بریزد را نمی گیرند :/

والا ....

ننویسید آقا، ننویسید ...