واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۵مرداد

بسم الله 

پیشترها فکر می کردم که وقتی در قرآن و روایات درباره ی آخرت و حوادث خاص آن می گویند "در روزی که معادل هزاران سال شماست"، حکایت از وسعت و عظمت آخرت است. این روزها به این رسیده ام که دقیقا عکس قضیه صادق است. نشان دهنده ی عظمت دنیا است که یک لحظه ی آن با هزاران سال شاید در آخرت برابری می کند. یک کار خیر در چندثانیه شاید وسعت غیرقابل وصفی در آن طرف داشته باشد. عمر، این درّ دریای رحمت الهی، یک فرصت بی نظیری است که با سرعت بیشتری به خدا نزدیک شویم. شاید برای یک پیشرفت معنوی که در دنیا در اثر چند روز حاصل می شود، بایستی در آخرت  هزاران سال صبر کرد. سرعت در این دنیاست. سکون در آخرت ...

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم/ عمری که بی حضور صراحی و جام رفت ... 


برگرفته شده از habaza.blog.ir

۱۸مرداد

بسم الله 

قرار بود به خاطر کشیدن خلخالی از پای زنی یهودی از غصه بمیریم ، امروز شصت نفر از شیعیان افغانستان دسته جمعی کشته می شوند و ما خم به ابرو نمی آوریم .

اینجا خاورمیانه است ؛ مظلوم ، مظلوم، مظلوم ...


۱۲مرداد

بسم الله 

دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله

...
...

ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را

موسیا! آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند


- با هم راه افتادیم. من بودم و شبان. او می رفت چارق خدا را بدوزد، روغن و شیر برایش ببرد، موهایش را شانه کند. من می رفتم پابوس حضرت!

 

- گفت: "حالا کدام حرم برویم؟" گفتم: "فرقی با هم ندارند. همه ی اولیای خدا یک نور واحدند." شبان خندید: "برای تو فرقی نمی کند کجا برویم؟" گفتم: "نه، نباید بکند." گفت: "پس چرا به اسم او که می رسی، روی چشمت مه می گیرد؟ فرق نمی کنند که؟" لال شدم. مچ گرفته بود. گفت: "تو نور واحد و این حرفها سرت نمی شود. درس تو هنوز به آنجا نرسیده، این درس کلاس بالایی هاست. درس تو رسیده به نان و نمک! نان و نمک او را خوردی، به او دل بستی. بین او و همه ی ائمه فرق می گذاری. نمک گیر شده ای."


- می خواستم قبل از اینکه مشرف شوم غسل کنم. می دانستم جزو آداب است. دوش هتل آب گرم خوبی داشت. لیف و صابون و کیسه هم بود برای سابیدن، اما این شبان نگذاشت. گفت: "فایده ای ندارد، این آب ها چرک ما را نمی شوید. این لجن ها لِرد بسته. اگر بسابی هم نمی رود." گفتم: "با این سر و وضع برویم؟" گفت: "اهل بیرون کردن که نیستند. معصوم هم که نمی تواند به رجس نگاه کند. می بینند الان است که بارگاهشان نجس شود. دستور می دهند زود بیایند ما را تطهیر کنند که همه جا را به گند نکشیم. تا می آیند بشویندمان زود نیت می کنیم: خدایا ما را از پاکیزگان قرار بده و این می شود غسل زیارت!" گفتم: "چه زرنگی!" گفت: "کسی برای ملاقات می رود غسل می کند، عاقل؟" شیر آب را بستم. یکی در گوشم زیارت جامعه می خواند: "ولایتتان زیبامان کرد، چرک روحمان را گرفت، جانمان را شست."


- کفش های من و پاهای برهنه ی او، هر دو به صحن رسیدیم. گفتم: "تند نرو! باید اول اذن دخول بخوانیم. اجازه ی ورود بگیریم." پاهای عریانش از شوق رفتن لرزیدند. مبهوت نگاهم کرد. گفتم: "من می خوانم تو تکرار کن:

آیا به من اجازه می دهید ای فرشتگان مقیم در این درگاه؟
آیا به من اجازه می دهی ای رسول خدا؟
آیا به من اجازه می دهی ای آقا، ای علی بن موسی الرضا؟"

عصایش را به زمین کوفت: "این جور ادب ها مال اهل مدینه ی خودشان است. همان ها که هر روز به درسشان می آیند، دستشان را می بوسند. ما که اهل شهرشان نیستیم. ما را که راه نداده اند. ما اهل بیابانیم. دور از آب و آبادی ولایت! ما اعرابی هستیم. بیابان فراق نشین. اعرابی ادب سرش نمی شود."

- اعرابی به مسجد مدینه آمده بود. چون نیاز پیدا کرد، همان جا در مسجد ادرار کرد. اصحاب برآشفتند. خواستند او را بزنند. پیامبر آن ها را عقب زدند. فرمودند: " با او مدارا کنید!"

- گفت: "با ما مدارا می کنند! باور کن." گفتم: "هیچی نگوییم؟ همین طور برویم تو؟" گفت: "فقط سرت را بینداز پایین و برو تو! به زبان بیابان نشینی، این یعنی اذن دخول!"

سرش را انداخت پایین و با پاهای برهنه ی از شوق لرزان دوید طرف حرم. خادم کفش دار زد به شانه ام: "نمره ی کفش تو بگیر. حواست کجاست؟"


- گفتم: بیا سلام کنیم.
"سلام بر تو ای حجت خدا در زمین
سلام بر تو ای صدیق شهید
سلام بر تو ای جانشین خوب و نیکو"

شبان ایستاده بود و طوری غریب، به کلماتی که از دهانم می آمدند نگاه می کرد. طوری غریب! طفلکی، نمی فهمید. حرف ها به زبان او نبود. نگاهش کردم تا شاید او هم سلام ها را تکرار کند. هنوز مات بود... در من؟ یا کنارم؟ نمی دانم! دست روی سینه اش گذاشت: "السلام علیک دوست! سیدی مولای مهربان!"


- ایستادیم گوشه ی دیوار آینه ای. گفتم: "حالا باید زیارت نامه بخوانیم." رفتم مفاتیح بیاورم. با من نیامد. ماند. همان جا پوستینش را انداخت کف زمین. نشست. سرش را گذاشت به دیوار. زل زد به ضریح. مفاتیح در دست های من باز بود. گفتم: "بگو سلام بر تو ای نور خدا در تاریکی های زمین!" نگفت. ناگهان با لحنی غمگین که کسی اش مرده باشد نوحه کرد: "از آن بالا بالا ما را انداختند پایین آقا! تاریک بود، چه جور. آن پایین را می گویم. چشم، چشم را نمی دید. مثل اتاق که تاریک باشد، نه! مثل شب رودخانه، شاید هم مثل رودخانه ی یک شب. غلیظ! دست که می بردیم جلو، دستمان توی تاریکی گیر می کرد. حتی دستمان را هم نمی دیدیم. موج های تاریکی هر هر می ریختند روی هم! ترسیده بودیم آقا. چه جور! خالی بود. دور و برمان را می گویم. هیچی نبود. نه چیزی که بشود گرفت، نه چیزی که بشود رویش ایستاد یا بهش تکیه کرد. مثل بیابان لخت؟ نه! تو بیابان اقلا زیر پای آدم چیزی هست، ولی آنجا نبود. حتی زیر پاهایمان هم خالی بود.

آقا، تنها بودیم. صدای ناله ی همدیگر را می شنیدیم، ولی هر چه دست می کشیدیم هم را پیدا نمی کردیم. دست هایمان را کشیده بودیم جلو، کورمال، کورمال، دور خودمان می چرخیدیم و دنبال چیزی که نبود می گشتیم.

بعد همانی شد که خودتان می دانید. صدای شما آمد، از پشت تاریکی. اول گفتید: "سلام!" نمی دانید چه حالی شدیم. از وقتی از آن بالا بالا افتاده بودیم کسی بهمان سلام نکرده بود. صدایتان! صدایتان خیلی آشنا بود، ولی هر چه فکر کردیم یادمان نیامد کجا قبلا شنیده بودیم.

گفتید: "من این جایم این جا تاریک نیست! من فانوس دارم!" آقا دلمان غلنج رفت. داد زدیم: "کجا؟ کدام طرف؟" گفتید: "یک قدم جلوتر." از ذوق جیغ کشیدیم. یک پایمان را بلند کردیم که بگذاریم جلوتر! یک دفعه گیج شدیم. ما مدت ها بود داشتیم می چرخیدیم. حالا دیگر یادمان نمی آمد که اول به کدام جهت آمده بودیم تو قبل از چرخیدن! نه اصلا یادمان نمی آمد.

پای بالا رفته را به کدام طرف زمین می گذاشتیم که اسمش جلوتر باشد؟ نمی دانستیم. گفتیم شاید دور بعدی معلوم شود. باز چرخیدیم.

این ها همه را یادتان هست که، خب حالا یک مطلب کوچک: ما هنوز همان جاییم آقا! تو همان حال ها! داریم می چرخیم تا شاید دور بعدی بفهمیم. عجیب است؟ نه؟ باورتان نمی شود؟ هستیم دیگر! درست همان جا! فقط فرقی که کرده، صدای شما یواش تر می آید. هر هر موج های تاریکی هم بلند تر شده!
خب، نیامدم این جا که داستان را از اول تعریف کنم. می خواستم بگویم: آقا ما فانوس نداریم، خب؟ این جا هم تاریک است. خب؟ حالا شما هی از پشت آن موج ها بگویید: "بیا جلوتر!" عجب بدبختی ای است. آقا ما نمی دانیم شما کدام طرفید؟ جلوتر کجاست؟

چه وضع گریه داری داریم. همین طور دستمان روی تن تاریکی است، داریم می چرخیم. صدای شما می آید. یک پای ما توی هوا است. اشک هایمان می ریزند وسط دایره ای که دورش می چرخیم.
آقا فانوس را بگیرید بالاتر! همین آقا! من اصلا آمده بودم همین را بگویم: فانوس را بگیرید بالاتر.  

پیرزنی کنارم بود گفت: "جوان! اگر زیارتت تمام شده مفاتیح را بده من هم بخوانم." تمام شده بود؟ زیارتم؟... زیارتش؟


- چمدان را که توی کوپه گذاشتم دیدم بقچه اش نیست. گشتم همه جا را، توی ایستگاه نبود. قطار سوت کشید. پریدم توی کوپه. قطار راه افتاد. سرم را چسباندم به شیشه. از گنبد که رد شدیم یادم افتاد که جا ماند. همان جا. آن گوشه، زل زده به ضریح.

* فاطمه شهیدی / خدا خانه دارد 

۱۱مرداد

بسم الله 


همیشه می رسی 

ولی به جایی دیگر ...


روبرتو خواروز 



عکس؛ جایی در محله ی قدیمی بازار
۰۸مرداد

بسم الله 

جمعه را رفته بودم طرف بازار قدیم و اطراف امامزاده ، که خیلی این محل را دوست دارم ، انگار کن آدم دارد در بیست سی سال پیش راه می رود . کوچه ی باریکی که پر از مغازه ها و دست فروش هاست را رد می کردم یکهو دیدم ، یک گذر کوچکی را که بود باز کرده اند کل محوطه ی عقب کوچه باریکه را تخریب کرده اند همینطوری سرم را انداختم پائین و با شک و ترس رفتم طرفش که در حالت عادی هم این محوطه امنیت ندارد چه رسد روز جمعه ای و خلوتی بعد ازظهرش ، حواسم به خانه ای بود که عین اش را اینجا در شهرمان ندیده بودم ، مدلش شبیه خانه های کویر است ، پنجره های قوسی بلند و لابد رنگی که البته الان فقط چارچوبش مانده ، خانه را خراب نکرده اند ، امیدم این است که بخواهند احیائش کنند . بگذریم . این خانه , این منظره در عصر جمعه بیش از هر چیزی مرا یاد کلام امام علی علیه السلام در نهج البلاغه می اندازد, وقتی از حقیقت دنیا می گوید و عبرت از گذشتگان و احوال مردگان :

" زمین چه فراوان پیکرهای گرامی و خوش آب و رنگی را خورده که در دنیا پرورده ی ناز و نعمت و بزرگ شده ی شرف بودند ...

 اگر حالتشان را با عقل خویش تصور کنی یا پرده کنار رود و آنچه بر تو پوشیده بود آشکار گردد خواهی دید که چگونه گوش هایشان را جانوران گزنده خورده و در نتیجه کر شده اند و بر دیدگانشان سرمه ی خاک کشیده  شده و از این رو فرو رفته و زبانشان که گشاده و فصیح بود اینک پاره پاره شده و قلبشان که بیدار بود اکنون در سینه از حرکت افتاده ... " **

برای مرگ زندگی کردن خیلی سخت است .  این نگاه امام را زندگی کردن, رسیدن به این نقطه ی تعادل , عین ماندن روی لبه ی باریک و تیزی می ماند که تو باید خودت را روی آن حفظ کنی . تو باید برای مرگت زندگی کنی چون عاقبت ِتو و بقیه و همه  و دنیا چیزی عین همین خانه است , تو همین خواهی شد و حقیقت زندگی جایی بعد از مرگ تو رخ خواهد داد و تو باید برای آن حقیقتی زندگی کنی که به محض جدایی تو از هر آنچه به آن تعلق داری و می شناسی و به آن انس داری رخ خواهد داد .

تصویر این خانه برای من عین مردن است, عین قبر, آن سکوت و سنگینی قبرستان , عین لحظه ای که مرا در گور تنها می گذارند و می روند و من می مانم و خودم و آنچه که زندگی کرده ام برای این لحظات ...

نهج البلاغه بخوانیم ؛ زیاد و فراوان تا عدم تعلق را باد بگیریم, زندگیش کنیم ...

سخت ترین جدایی فکر کنم جدایی از عزیزان است ...



* خطبه ی 57

**سخن 121


۰۴مرداد

بسم الله 

اگر چه به خاطر گلو دردم در مرداد ماهی چنین گرم و خفه احساس سرما می کردم ولی باز دیدن جوانانی که روی چمن ها با آسودگی دراز کشیده بودند مثل همیشه باعث غبطه ام شد .

دلم می خواست من هم بگذارم بدنم روی چمن ها ، روی زمین آرام بگیرد . ما وابسته ی خاکیم ، جنس مان از خاک است ، اول و آخرمان هم خاک است شاید همین است که با لمسش قرار می گیریم .

دراز بکشم روی چمن ها ، خنکایشان را احساس کنم ، عطر تندشان را استشمام کنم و این خستگی بزرگ و بزرگ و بزرگ را بسپارم به خاک ، رها شوم ...

و باز این شعر محشر اصغر الهی 

در واگویه ی خاطره های مه آلود 

و خاکستری 

بدنیا آمدم 

بالیدم

بزرگ شدم

سایه ی ترد گیاهی در گذار آب های وحشت 

به دریا نپیوستم 

چون قطره ی آبی زلال 

به خاک برگشتم

به زهدان مادری که از آن بدنیا آمده بودم 

به هیئت انسان نخستینی 

در تردید زیستن و ماندن ...


*نام کتابی است ، مجموعه ای از داستانهای نویسندگان معاصر روس
۰۲مرداد

بسم الله 

می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ...

در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد مریض می شود، قلبی که درد می کند و جانی که مریض می شود را فقط صاحبش می تواند درمان کند .

شب های خوب خدا را مثل امشبی قلبت را بگیر دستت و ببر پیش صاحبش تا نگاهش کند باز، نگااه کردنی ...