واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰شهریور
۲۲شهریور

بسم الله 

نمی توانم آنطور که می خواهم توضیحش بدهم ، آنطور که واقعا هست . حتی نمی توانم با دوربین موبایلم از هیچ زاویه یا فاصله ای قابش بگیرم آنطور که واقعا هست ! 

حدود ده ، ده و نیم هر روز صبح ، می توانم بنشینم و ساعت ها خیره اش بشوم و نگاهش کنم و هی نگاهش کنم . تو انگار کن شتاب زندگی وقتی به این صحنه می رسد مکث می کند ، آرام می شود ، چیزی در مرز سکون اما در جریانی دائمی و ناب و روحانی . نور در آرامشی ملکوتی از پنجره عبور می کند و همینطوری می افتد روی برگها. زندگی اینجا در ساحت جذبه ی این گل با سرعتی متفاوت و با معنی متفاوت تر ادامه پیدا می کند ، ورای صدای گنجشک ها، یا کریم ها، صدای گاه به گاه بچه ها و عبور ماشین ها ، ورای من، این قاب ، گوشه ی خانه ی ما ، بعدی دیگر از زندگی، بعدی نزدیک به بطن حقیقی زندگی را هر روز صبح روایت می کند ...

۱۴شهریور

بسم الله 

سخت ترین قسمت زندگی مردنش نیست 

دوباره زنده شدنش است ...

عین هر روز صبح 

هر روز صبح ...

۱۴شهریور

بسم الله 

چه مظلومند مسلمانان میانمار ، صدایشان به هیچ جا نمی رسد . دور افتاده اند . جنگ بومی خاورمیانه  است، حداقل آدم دستش به همسایه اش می رسد . آنها ولی نه، کسی را ندارند . می سوزند و آواره می شوند و دنیا بودائیان را آدم های صلح می خواند.

نفرین خدا به این همه دروغ که دارد گلوهایمان را می فشارد و خفه مان می کند ، نفرین به این همه دروغ ...

+ جناب طالب زاده در برنامه اش که از شبکه چهار پخش می شود ، چند وقت پیش دو مهمان داشت از یمن . وقتی نماینده حوثی ها صحبت می کرد من خیلی خجالت کشیدم ، خیلی . دیدم چقدر این ها جلو افتاده اند و ما عقب . دیدم ما یک زمانی منادی انقلاب بودیم الان درگیر امثال روحانی و نوبخت و جهانگیری شده ایم !  این اقا در پایان حرف هایش گفت که از مردم ایران می خواهد به حرف های رهبرش گوش دهد . این جمله عمیقا مرا تکان داد . دیدم ما طوری درگیر مسائل داخلیمان شده ایم و گندهایی که آقایان می زنند که آرمان های بزرگتر و افق های گسترده ترمان را داریم فراموش می کنیم . منظورم جو عمومی جامعه است ، آن نوع نگاه جامعه که آن را لاجرم زندگی می کنیم و مسیر واکنش هایمان را مشخص می کند و چگونه بودنمان را در جریانهای سرنوشت ساز تاریخی رقم میزند . حواسمان باشد ، حساسیت هایمان را حفظ کنیم، خاورمیانه همیشه آبستن حوادث بزرگ است .

+ گویا جنگ بعدی جدایی طلبان اقلیم کردستان عراقند ! 

۱۳شهریور

بسم الله

حدود ساعت سه شب گفتم پس به خاطرات دردناک خوش آمدی و ناگهان بزرگ شدم ، در خودم شکستم ولی از پا نیفتادم ، تلخ شدم، سخت شدم ، کدر شدم ولی بزرگ هم شدم ، شدم دختری به سن و سال واقعی خودم ...


* تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم / علی صالحی
۱۲شهریور
۰۹شهریور

بسم الله 

صاحب وبلاگ ها خوب می دانند کامنت های خصوصی بدون هیچ گونه نشان و ادرسی که بشود جوابی داد چقدر ازار دهنده اند ، چقدر ادم را در موضع انفعال قرار می دهند ، یکی بیاید یک چیزی بگوید و برود و امکان پاسخ را به شما ندهد .

بله اینجا وبلاگ من است و اجازه نمی دهم کسی مرا در موضع انفعال قرار دهد ، لذا هیچ کامنتی حذف نمی شود ، باشد تا یاد بگیریم از دید خودمان برخورد نکنیم و دیگران را هم در نظر بگیریم ، باشد تا خودخواه نباشیم ...

۰۸شهریور

بسم الله

الان داشتم همشهری داستان می خواندم  احمد اکبر پور نقل کرده بود از نیچه ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم . دیدم عه منم مثل نیچه ام ! با این تفاوت که به جای هنر که هیچ بارقه ای از آن در من نیست به تخیل پناه می برم تا خفه نشوم ! من اگر چه قصه بنویس خوبی نیستم ولی قصه ساز خوبی ام ! هر وقت احساس خفگی بهم دست می دهد چشم هایم را می بندم و یک داستان توی ذهنم خلق می کنم با تمام جزئیات در حد یک فیلم نامه , جوری که زاویه نور و حتی خاکستری موی آدمها یا حتی تر زخم پیشانی شان توی کادر باشد. من عاشق فضاهای قرون وسطی ایم یعنی با اینکه در ایران و مصر و لبنان داستان ساخته ام ! با این وجود قرون وسطی انگلستان یا فرانسه را به خاطر قابلیت های تاریخی اش بیشتر دوست دارم چون توش شمشیر بازی هم هست برای مواقعی که من بشدت عصبانی ام و البته قلعه هایی بالای تپه ها و هزار جور ماجرا , ماجراهایی که البته آخرشان خیلی معلوم نمی شود چون رمانس های داستان های من آخر ندارند چون من مرضِ این را دارم که عاشق و معشوق به هم نرسند و همین طوری زجر بکشند و حتی اگر رسیدند باز از هم جدا بیفتند و باز زجر بکشند !

همین است که شخصیتها یهو معطل می مانند و من ذهنم خسته می شود و تب رمانس می خوابد و زجرها کمتر می شود و داستان می ماند برای یک وقت دیگر که از نو پرداخته شود و زجر شخصیتها تازه بشود !!!

این بود داستان من بعد از خواندن روایت بهشت کلمات در شماره ی شهریورِ همشهری داستان , روایت ِمن از راه هایی برای خفه نشدن !!!


۰۶شهریور

بسم الله 

و جان آدم می شود عین یک جام و مالامال می شود از غم ، لب پر می کند ، سرازیر می شود ، و از چشم ها می ریزد بیرون ، بی وقفه جاری می شود ...

بعضی غم ها جنسشان خیلی فرق می کند ، از عمق می جوشند ، همین است که لایه های روح آدمی را می شکافند و اینطوری می ریزند بیرون ، اینطوری داغ از چشم ها چکه چکه می ریزند بیرون ...

خالص ترین نوع اشک ...

۰۵شهریور

بسم الله 

پارسال و شاید هم سال قبلش متنی نوشته بودم همین جا ، در ستایش « به درک » ! کلمه ای که عین ناکجاابادی ، یا حفره ای است که می توانی افکار بی سرانجام مزاحم را بهش عودت بدهی و از شرشان خلاص بشوی . دیشب بعد از خواندن یک متن انگیزشی فوق العاده و بعد از اینکه جرقه های کوچکی داشت در وجودم زده میشد ناگهان با کلمه « که چه ؟! » مواجه شدم و فهمیدم همان قدر که به درک کلمه ی کارساز و بدرد بخوری است ، که چه به همان میزان و بلکم بیشتر و شدید تر مخرب و آدم بیچاره کن است . که چه می تواند در دم ذوق شما را کور کند ، می تواند مرگ گزاره های عالی ذهنتان باشد ، می تواند تمام شعف شما در فکری و امری و کاری را خفه کرده و شما را تبدیل به یک عادت مرده ی سخیف گرفتار روزمرگی کند و این کاملا به این بستگی دارد که شما گزاره های ذهنی و شعف های درونی و جرقه های وجودیتان را ، در کدام ساحت و با کدام معیار بسنجید و محک بزنید .

ما می توانیم خودمان ، هستی مان ، زندگیمان ، نیت هایمان را با قواعد ظاهری دنیایی بسنجیم که هر روز و به کرار از زبان این و آن می شنویم . می شنویم که چطور نیت های عالی به حضیض رفته اند و صداقت ها و سخت کوشی ها در برخورد با دیوار بلند آدم های غلط و سسیتم غلط تر در هم شکسته اند . سیستمی و فرهنگی و نگاهی که اطرافمان را گرفته ، فرهنگ دو دو تاچهارتایی منفعت جویی که سود آنی  را مقدم و مهم تر از هر چیز می داند و در این راه هر کجی را مجاز می داند و تو را هم به آن تشویق می می کند چه اینکه در غیر این صورت تو بازنده ای بیش نیستی . 

ولی حقیقت دنیا ،  جایی زیر این ظاهر کف آلود که جلوی چشم ماست در جریان است . حق آن اصالتی که آرام و استوار به راهش ادامه می دهد و اگر حتی زمانی به چشم نیاید  یا مغفول واقع شود یا حتی علی الظاهر ببازد در نهایت ، ناگهان به خروش می آید و به سطح می آید و عریان و تابناک پیروزی اش را ثابت می کند که همیشه حق بوده است و پیروز بوده است .

که چه میل زیادی به ظاهر دنیا دارد ، به قواعدی که برد و باختش معلوم و کوتاه مدت رخ می دهد . که چه دلش می خواهد ما همین آدم های عادی باشیم که به مرور گندمان در می آید و بوی تعفنش حتی خودمان هم آزار می دهد . خیلی دل می خواهد ، نه گفتن به این که چه ها ، به این مناطق امن دم دست ، خیلی دل می خواهد دل سپردن به حق و صبر بردن در حق وقتی همه چیز علی الظاهر علیه توست . وقتی ایده ال هایت را علی الظاهر باخته ای . اینجا مومن می خواهد که صبر کند ، مرد می خواهد که صبر کند ...

 و کجاست مومن ؟

+این متن دو سه هفته ی پیش نوشته شده بود ، مانده بود خط آخرش ، امروز تمام شد .