واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸آذر

بسم الله 

اینکه شب تا صبح کارشناسان محترم و مشاوران عالی قدر برنامه های مختلف صدا و سیما از معایب یللی تللی در شبکه های اجتماعی می گویند بعد باشگاه خبرنگاران جوان در خبر ساعت هفت بینندگان محترمش را دعوت می کند بروند صفحه ی باشگاه تا ببینند علی دایی چه خودروی جدیدی سوار می شود یا خانمش چه ماشینی دارد ، اسمش چیست ؟! 

اگر مردم را به سواد رسانه ای دعوت می کنیم و از مدیریت زمان حرف میزنیم خودمان یک ذره سوادش را داشته باشیم !!!  

والااا ...

۲۷آذر


وقتی عمیق و ناگهان ناراحت می شوم ، نمی توانم حرف بزنم ، نمی توانم احساسم را به خوبی بروز بدهم ، انگار چاقویی لایه ها را بریده و تا ته پیش رفته است ، زبانم بند می آید . و احساساتم تلمبار می شوند روی هم ، داغ می کنم ، حالتی مثل تب ، دلت می خواهد حرف بزنی ولی نمی توانی ، عوضش مدام از چیزی گنگ و غمگین پر می شوی ، مدام پر می شوی ، ورم می کنی از این  توده ی داغ، دلت آماس می کند ، و هی غم می ریزد توی جانت ...

بقیه اش را نمی توانم بنویسم ...

۲۶آذر

بسم الله 



دریافت


کویر | محمد رضا معتمدی |


موسیقی از نوع سنتی از نوع محشر 
لینک هم چنان وسط چین نمی شود ، چونان صاحب وبلاگ میل به گوشه دارد :/
۲۶آذر
۲۵آذر

بسم الله 

حال آدمی که به غایت حوصله ندار و عصبانی است و دلش می خواهد به زمین و زمان فحش ! بدهد ، و یک به درک بهش حواله بدهد و مدام دارد با خدای خودش گله می کند که اسمش می شود ناشکری . 

حالا تو هی بیا برو بنشین پای صحبت بزرگان و برو سراغ عرفان و اخلاق . درست نمی شود آقا، درست نمی شود . این دیوار خشت اولش خراب بوده ، که آن هم به من مربوط نیست ، چون من نگفتم می خواهم بیایم این دنیا ، بنده شکر خورده باشم این را گفته باشم :/

همین !!!

۲۴آذر


بسم الله

چیزی در ما هرگز نمی رسد. رازی است در راه مانده, شکسته, جدا, غریب. جای خالی چیزی که هرگز پر نمی شود. جای خالی چیزی که درد می کند, که کنده شده و ما در راه رسیدن لنگ مانده ایم ...

بیا, اتفاق بیفت, معجزه باش, بتاب, روشن کن. بیا معنای رسیدن باش. معنای معجزه ای که رخ می دهد به خرق عادت ثانیه های تلمبار شده ی کسالت بار. بیا بخند تا به خنده ی تو روشنایی چشم های بی فروغ دگر بار طلوع کند بر مشرق به غروب نشسته ی دوران ها. بیا نقطه ی پایانی نرسیدن های ما باش. مفسر الفبای رسیدن ها, شارح گشودگی گره های کور . بیا و خستگی هزاره های خسته را در کن و درهم شکستی نسل های سوخته را درمان . بیا و این خستگی پیر از نرسیدن های متوالی را درمان باش , بیا ...

در راه / میلاد محمدی, هوشیار خیام /

 


دریافت

 

۲۰آذر

بسم الله 

آدمیزاد است و قلبش . قلب آدم مرکز عالم است ، نقطه ی ثقل است ، آدم با قلبش به عالم بالا راه می برد ، با همین دلش بین خلق خدا زندگی می کند . پس این قلب آدم است که می شود واسطه ی فیض . خب این قلب رنگ و پی اش از چیست ؟ محبت . محبت خون دل آدمیزاد است . خدا با محبتش عالم را خلق کرد ، انسان را خلق کرد ، نبی و رسولش را هم با محبتش فرستاد پی خلق . اینها همه بهم ربط دارند . همین است که آدم هر چقدر قلبش بزرگتر باشد ، محبتش بیشتر است . فیضش هم بیشتر است چون وصل شده به بن و ریشه ی عالم . محبت را از خدا می گیرد ، میدهد به خلق خدا . حالا اگر خلق این محبت را نگیرند نفهمند دل آن ادم تنگ می شود ، غصه اش می گیرد . مثل پیغمبر رحمه اللعالمین که قلبش بزرگترین قلبهاست ، محبتش بیشترین محبتها ، مردمش نمی فهمیدندش اذیت می شد ، بیشتر از هر پیغمبر دیگری اذیت میشد ، خدا فرمود داری با خودت چکار می کنی محمد ؟!

حکایت ما آدم های معمولی کوچه و بازار هم همینطوری است . ما هم آدم همین دستگاه هستیم، یک وجب که به قلبمان اضافه می شود ، پر می گیرد ، نور بهش می تابد فوری یاد عزیزانش می افتد ، محبتش به خدا بیشتر می شود به محبوبش هم بیشتر می شود ، پدر و مادر و همسر و فرزندش را می خواهد دربر بگیرد ، قلبش می شود عین چشمه دلش می خواهد عزیزش بیاید لب قلبش یک جرعه از این نور ، از این محبت ، از این بهجت بنوشد . آن پیغمبر ، رحمه للعالمین بود ، قلب مبارکش کل بشریت را دربرمیگرفت ، قلب ما همین حد و اندازه ی کوچک را دارد و آدمهای دور و برش را . همه اهل یک دستگاهیم . بفهمیم حال این آدمهای زندگیمان را ، بنشینیم پای دلشان ، محبتشان را بفهمیم ، نفهمیم دلشان از این محبت انباشته متراکم می شود ، تنگ می شود ، اذیت می شوند ...

۱۸آذر

بسم الله 

بعد نمی دانم چندین روز و یا شاید هم چند ماه هوس می کنم که بنشینم پای تلویزیون و فیلم ببینم . فیلم آمریکایی شبکه ی نمایش شیکاگوی وحشی قرن بیستم است که آدمها عین سوسک زیر پای مافیای وحشی تر کشته می شوند ، سریال ایرانی آی فیلم هم غم و غصه و اشک و آه است ، شبکه ی افق راز ملکه است و آدم وقتی نگاهش می کند جوری حس بد و مرموزی دارد انگار عن قریب است خودش مشمول توطئه ای چیزی شود و یا بوده و هست و خودش خبر ندارد :/

هیچ خبری از صحنه های آرام خانوادگی حال خوب کن نیست . تلویزیون شب های بلند پائیز برای من و قاعدتا خانواده های دیگر هم چیزی ندارد . میگذارم صفحه ی تلویزیون روی زمین چمن بازی بایرن و فرانکفورت بماند و خودم از جلویش بلند می شوم . 

تا چندین روز دیگر و یا شاید چند ماه دیگر ...

این تلویزیون بخاری ازش بلند نمی شود ، آن وقت میگویند چرا ملت سرشون تو گوشیه :/

۱۶آذر

بسم الله 

یکجور دلبرانه ای پائیز است ، یک جور ابری ، قرمز نارنجی نمناک . همان جور پائیزی که باید باشد، آذرماهی که باید باشد .که آدم دلش می خواهد بچسبد به بخاری و کتاب بخواند و بوی شلغم روی بخاری زیر دماغش باشد و اجازه بدهد این حال احاطه اش کند و ثانیه ثانیه اش را مزه مزه کند ، ثانیه ثانیه اش را داشته باشد برای خودش . این ثانیه های کند با فش فش بخاری و صدای نمی دانم چی یخچال در پنج شنبه ای که صدای بچه های مدرسه  از کوچه هایش نمی آید و بیمار به نظر نمی رسد فعلا ، یک جوری انگار توی خلسه ی خودش فرو رفته و دارد بافتنی می بافد و آبگوشتش سر اجاق جا میفتد !

شلغم روی بخاری نیست ، آبگوشت هم نداریم ، کتاب داریم ، پائیز نمناک خیس قرمز نارنجی داریم، تنهایی نمی چسبد این حال ، بزنیم بیرون خیسی پائیز بنشیند روی پوستمان سردیش مور مورمان کند ، برویم به درک پائیز بپردازیم !

اینم عکس سر کوچمون که البته نمی دانم چرا رنگ نارنجی را کلا نمی گیرد این موبایل ما :/

۱۵آذر

بسم الله 

از این غم خسته ام ، واقعا خسته ام ، احساس می کنم تمامی ندارد ، ته ندارد ، رهایی ندارد، گشایش ندارد ، خسته ام خب دیگر ، نطفه ی زندگی را دارد خفه می کند ...