واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...
۲۹خرداد

بسم الله 

ظهر گرمی است و انگار آتش از آسمان می بارد و من یکهو و ناگهان یاد شهداد و هوشنگ مرادی کرمانی افتادم و هوس خواندن شما که غریبه نیستید را کردم .

تابستانهای بچگی ، توی روستای مادری ، همین موقع ها که بزرگترها می خوابیدند ما که گرما کلافه مان کرده بود و هوا هم آنقدر گرم بود که نمی توانستیم برویم پی بازی و گشت و گذار ، پناه می بردیم به پشت خانه . خانه ی مادربزرگم آخرین خانه روستاست یعنی چسبیده به زمین های کشاورزی و البته باغی کوچک که الان دیگر نیست . ما پناه می بردیم به پشت خانه ، زیر سایه ی درختان سپیدار که در حاشیه ی پرچین باغ بودند ، آنجا می نشستیم یا گل بازی می کردیم یا با تکه چوب ها کولا (سایبان ، چیزی شبیه آلاچیق)می ساختیم ، یک جوری خودمان را سرگرم می کردیم تا داغی آفتاب بخوابد، چرت بزرگترها تمام بشود، روستا از آن رخوت ظهرگاهیش بیرون بیاید .

 دلم برای آن حالت روستا ، آن خنکای زیر سایه ی درختان، آن صدای ملایم به هم خوردن شاخه و برگ درختان تنگ می شود . دلم برای آن باغ و آن ظهرهای گرم ولی یله و بی خیال بچگی تنگ می شود ...

بروم شما که غریبه نیستید م را بخوانم ...


۹۶/۰۳/۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">