واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...
۰۳تیر

بسم الله 

عصبانی می شویم حرفهایی می زنیم عزیزی را می رنجانیم، خودمان هم آنا پشیمان می شویم ، همه اش می شود درد . سکوت می کنیم حناق می گیریم ، منطقی که می خواهیم باشیم باز یک جای کار می لنگد . چکار باید بکنیم پس که مثل این دو روز سینه مان تنگ نشود ، سنگین نشود ، که احساس نکنیم داریم بین دو حد کش می آئیم ، کش می آئیم می گوییم الان است که تمام شود و نمی شود . احساس می کنم دارم خفه می شوم . احساس می کنم سینه ام مدام از چیزی پر میشود و دارد خفه ام می کنم . دوست دارم لحظه ای فکر نکنم ، لحظه ای مدام با خودم کلنجار نروم ، لحظه ای آرام بگیرم ، آرامش مثل آب خنکی باشد ، نسیم خنکی باشد ، لختی آسایش باشد جانم را آرام کند ، قرار بگیرم .

هر چه می کشیم از قلب می کشیم ، نمی دانم این چه ذات بیقراری است ، خشتش را از ازل با آشوب بسته اند ...

+جمع ناراحتی و محبت آدم را این طوری می کند ...


۹۶/۰۴/۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">