واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
۱۹تیر

بسم الله 

می روم دراز می کشم کف بالکن ، گرمی موزائیک ها می خورد به کمرم ، آسمان از شدت گرما بی رنگ است ، چیزی شبیه سفید که چشم آدم را می زند یکطوری که نمی توانی بهش زل بزنی و در آبی پهناورش رها شوی .  پس چشم هایم را می بندم ، تاریکی مطلق نیست ، داغی تیر ماه حتی به سیاهی پشت پلک های بسته  ام هم رسیده ، یک ته رنگ قرمز پس سیاهی هست و آن گوشه توی مشرق نگاهم شدتش طوری است که انگار خورشید دارد از پشت پلک های من طلوع می کند همراه با صدای بلند و لا ینقطع زنجره ها و جیرجیرکها که هر سال انگار قوت صدایشان همراه با گرمی هوا دو برابر می شود  . همه چیز طوری داغ و تند است ، عین خود تابستان که آدم را از جایش بلند می کند و بر می گرداند توی خانه ..

گاهی انگار هیچ چیز وجود ندارد ، با این حال جاذبه ی چیزی دور  در اطرافت تو را پربشان می کند ...

۹۶/۰۴/۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">