واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...
۰۱مرداد

بسم الله 

حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در گورستان با آن مواجه بشوم . اصولا مثل خیلی از آدم های دیگر وقتی ناراحتم خواب بد می بینم ، یادم نمی آید ولی انگار خودم هم می دانستم چون ناراحتم دارم این خواب را می بینم. راه افتادم طرف قبرستان ، نمی ترسیدم برعکس شدید مشتاق و مصر بودم برای رفتن . از کوچه های عجیبی رد شدم که برایم تازه بودند با افرادی که نمی دیدم ولی می دانستم آنها هم از حسی عجیب به من و به همه چیز داخل خانه هایشان هستند .

 به راهم ادامه دادم رسیدم جایی که آدمهایش سر و بدنشان همه گلی بود ، به نشانه ی بدبختی ، قیافه هایشان عین آدم هایی بود که سالهاست در این بدبختی نفرین شده نالانند ، از میانشان رد می شدم و روی سرشان کاه می ریختم و آنها رها می شدند ! 

صحنه ی عجیبی بود ولی من فقط می خواستم به قبرستان برسم ، گذشتم و بعد سرزمینی بود یخ زده ، برف آمده بود . مامان می گوید برف در خواب غم است و من می دانستم چرا غمگینم ، من فقط می خواستم بروم قبرستان ،نرسیدم ، مسیر خوابم از اینجا بالکل عوض شد در حالیکه میدانستم به قبرستان نرسیده ام و چیزی را که باید ندیده ام .

خوابهای من چه خوب و چه بد همه ناتمامند، گاهی دلم می خواهد در خواب هایم بمانم و هرگز بیدار نشوم ، راز قبرستان اذیتم می کند و این یعنی هر چه زودتر باید بروم واقعا آنجا شاید چیزی را که در خواب ندیدم در بیداری ببینم. من آدم مرگ اندیشی هستم ، گاهی می ترسم از آن و گاهی نه درواقع بیشتر از قبر و کیفیتش می ترسم تا خود مرگ، بیشتر مشتاق دیدنم ، مشتاق آن حوادث عظیم و کوبنده ، مشتاق حقیقت وقتی عیان می شود و تو را طوری در بر می گیرد که پیرت می کند . از دنیا و قواعدش خسته ام ، از سوالهای بی جواب ، از اینکه چه بدانی و چه ندانی باز سرت می خورد به دیوار ، از سو تفاهمات دنیا خسته ام، از اینکه تلاش هایم حتی در مورد آدمهایی که دوستشان دارم نتیجه ی عکس می دهد . مرگ را با همه ترس و گنگی و هیبتش دوست دارم چون میدانم چه خوب باشی و چه بد به گفته ی خود عزیزش ، در آن لحظه می بینیش امام علی را ، گاهی برای همین لحظه ، برای همین دیدار دلم می خواهد بمیرم چون ارزشش را دارد ، ندارد ؟ 

لقا الله بعد این همه دوری ، این همه حیرانی ، این همه سختی ، با همه بدی ام باز می خواهمش ، انس حقیقی ، قرار دائمی که انا لله و انا الیه راجعون ...

خسته ام ، بسیار بسیار خسته ام ...

دل نوشته ای بود برای سبکی ےسنگینی قلبم ...


۹۶/۰۵/۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">