واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
۰۸مرداد

بسم الله 

جمعه را رفته بودم طرف بازار قدیم و اطراف امامزاده ، که خیلی این محل را دوست دارم ، انگار کن آدم دارد در بیست سی سال پیش راه می رود . کوچه ی باریکی که پر از مغازه ها و دست فروش هاست را رد می کردم یکهو دیدم ، یک گذر کوچکی را که بود باز کرده اند کل محوطه ی عقب کوچه باریکه را تخریب کرده اند همینطوری سرم را انداختم پائین و با شک و ترس رفتم طرفش که در حالت عادی هم این محوطه امنیت ندارد چه رسد روز جمعه ای و خلوتی بعد ازظهرش ، حواسم به خانه ای بود که عین اش را اینجا در شهرمان ندیده بودم ، مدلش شبیه خانه های کویر است ، پنجره های قوسی بلند و لابد رنگی که البته الان فقط چارچوبش مانده ، خانه را خراب نکرده اند ، امیدم این است که بخواهند احیائش کنند . بگذریم . این خانه , این منظره در عصر جمعه بیش از هر چیزی مرا یاد کلام امام علی علیه السلام در نهج البلاغه می اندازد, وقتی از حقیقت دنیا می گوید و عبرت از گذشتگان و احوال مردگان :

" زمین چه فراوان پیکرهای گرامی و خوش آب و رنگی را خورده که در دنیا پرورده ی ناز و نعمت و بزرگ شده ی شرف بودند ...

 اگر حالتشان را با عقل خویش تصور کنی یا پرده کنار رود و آنچه بر تو پوشیده بود آشکار گردد خواهی دید که چگونه گوش هایشان را جانوران گزنده خورده و در نتیجه کر شده اند و بر دیدگانشان سرمه ی خاک کشیده  شده و از این رو فرو رفته و زبانشان که گشاده و فصیح بود اینک پاره پاره شده و قلبشان که بیدار بود اکنون در سینه از حرکت افتاده ... " **

برای مرگ زندگی کردن خیلی سخت است .  این نگاه امام را زندگی کردن, رسیدن به این نقطه ی تعادل , عین ماندن روی لبه ی باریک و تیزی می ماند که تو باید خودت را روی آن حفظ کنی . تو باید برای مرگت زندگی کنی چون عاقبت ِتو و بقیه و همه  و دنیا چیزی عین همین خانه است , تو همین خواهی شد و حقیقت زندگی جایی بعد از مرگ تو رخ خواهد داد و تو باید برای آن حقیقتی زندگی کنی که به محض جدایی تو از هر آنچه به آن تعلق داری و می شناسی و به آن انس داری رخ خواهد داد .

تصویر این خانه برای من عین مردن است, عین قبر, آن سکوت و سنگینی قبرستان , عین لحظه ای که مرا در گور تنها می گذارند و می روند و من می مانم و خودم و آنچه که زندگی کرده ام برای این لحظات ...

نهج البلاغه بخوانیم ؛ زیاد و فراوان تا عدم تعلق را باد بگیریم, زندگیش کنیم ...

سخت ترین جدایی فکر کنم جدایی از عزیزان است ...



* خطبه ی 57

**سخن 121


۹۶/۰۵/۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۱)

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۰ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام خواهری. چه تصویر خوفناکی. تلنگر به جا و خیلی خوبی بود. ممنونم از شما
پاسخ:
علیک سلام 
خواهش می کنم خانم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">