واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۰۹آبان

بسم الله 

چهارچوب های ذهنی ام همه بهم خورده اند، هیچی سر جای خودش نیست ، همین است که دلم  هول می کند ، آشوب است ، خراب است، برای همین است که اشتهای غذا خوردن ندارم ، گرسنه ام می شود ولی نمی توانم غذا بخورم  . احساس می کنم رگ های مغزم تحمل این حد از ناراحتی و دلخوری و درماندگی روحی را ندارند ، برای همین است که سر درد می گیرم ، برای همین است که احساس می کنم دنیا در عین تنگ بودن ، آنقدر بی در و پیکر است که آدم احساس بی پناهی می کند .

بدترش این است ما این همه را قورت می دهیم ، بدترش این است که گر چه آشوب پروریم و جانمان عرصه ی این تاخت های بیرحمانه ی آدم بیچاره کن است . ولی هر روز صبح از خواب بیدار می شویم ، حرف میزنیم ، به کارهایمان می رسیم ، تا کی نمی دانم . کی این کاسه ی شکسته بسته ی ترک خورده پر شود و ما این جان پر بلای خسته را آزاد کنیم نمی دانم ...

۹۶/۰۸/۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰