واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۰۲دی

بسم الله 

رفته بودم خانه خواهرم، نماز ظهرم را که خواندم زنگ در را زدند ندیده می دانستم کیست . خانم غروی ، پیرزن شاد و شنگول همسایه . از هفت روز هفته پنج روزش را صبح ها می آید خانه خواهرم، می نشیند پشت میز آشپزخانه و تعریف می کند و می خندد من نود درصد حرفهایش را متوجه نمی شوم . مرجع جملات ، فاعل ها و مفعول ها را اصلا نمی دانم . سر تکان می دهم و لبخند می زنم و گاهی سوالی می پرسم ، بیشتر به خواهرم نگاه می کند تا من . امروز را نیامد پشت میز آشپزخانه بنشیند ، همان جا دم در با طمانینه چادرش را از روی ظرفی که قایم کرده بود کنار زد ، فکر می کردم آشی چیزی است ، یک کاسه ی بزرگ پر شکلات بود . خواهرم همان جا نگاهم کرد و گفت بردار ، با اینکه در ترک بودم ! من باب احترام یکی برداشتم و همانجا گذاشتم دهنم . ده دقیقه ، یک ربع همان جا دم در روی زانوهای عمل کرده اش به سختی ایستاد و تعریف کرد و از ته دل خندید و رفت . به خواهرم گفتم هیچی نفهمیدم تو فهمیدی ؟ گفت نصفشو ! بعد هم گفت این شکلات ها را به خاطر تو آورده بود هااا ، ازت خوشش میاد . وقتی محمد حسین را می برد پای سرویس مدرسه خانم غروی را دیده بود و خبر آمدن مرا داده بود . گفتم من تا حالا فکر می کردم خیلی از من خوشش نمی آید چون نه او خیلی به من توجه می کند و نه من  به او و خب فهمیدم چقدر آدمها از حس هم بی خبرند و چقدر از محبت چنین آدم خالص و نیک سیرتی به خودم خوشحال شدم !

مغازه اش نرسیده به چهاراه است ، بعد پل ، قصاب است و هر وقت از کنارش رد می شوم دارد بلند می خواند ، صدای خوبی دارد و محلی می خواند اما بلندتر از معمول می خواند ، بلندتر از حدی که آدم برای خودش می خواند ، صدایش دنبال مخاطب است ، این عاشقانه های محلی را نمی شود تنهایی سر داد باید گوشی ، دلی باشد که بنوشد این نواها را ، امروز همصدای خودش یکی بود که می خواند و قربان صدقه ی معشوق می رفت و زیبایی اش را می ستود ...

هه نازارم (  ای عزیزم ) ...

از کنار مغازه اش رد شدم و لبخند زدم ، پهن لبخند زدم ...


۹۶/۱۰/۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰

نظرات  (۲)

۰۴ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۹ حاج مهدی
«گفتم من تا حالا فکر می کردم خیلی از من خوشش نمی آید چون نه او خیلی به من توجه می کند و نه من  به او و خب فهمیدم ««چقدر آدمها از حس هم بی خبرند»» و چقدر از محبت چنین آدم خالص و نیک سیرتی به خودم خوشحال شدم !»
پاسخ:
:)
۱۳ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۴ حنه میرا
زنده باد هردوتان و این حال خوب!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">