واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

هر عامه پسندی فحش به حساب نمیاد

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ

بسم الله 

کلاس دوم راهنمایی بودم که اولین رمان زندگیم را خواندم . اسمش دقیق یادم نیست ولی می دانم ماجرای دختر ثروتمندی بود به نام شارلوت که در کشتی ما بین انگلستان و آمریکا درگیر یک ناخدای بدجنس می شد و آخر سر پس از ماجراهای بسیار نجات پیدا می کرد ولی طعم آزادی و زندگی ملوانی باعث می شد زندگی مرفه را رها کرده و بزند به چاک ! 

رمان بعدی عشق و جواهر دانیل استیل بود و بعد هم سینوهه . ذهنم به سینوهه نمی کشید لامصب خودش و رفیقش مدام توی این میخانه و آن میخانه ول بودند ! من عادت داشتم به کتاب های مذهبی ، شهید مطهری خوانده بودم و کتابهای علوم تربیتی بابا را لذاحالت تهوع می گرفتم و سردرد ولی هر جور بود تمامش کردم . همگی این رمانها را یواشکی و زیر میزی خواندم و خب خیلی هم کیف داشت :) 

اینها را گفتم که بگویم بدجوری هوس خواندن رمانهای عامه پسند را کرده ام ، آن هم نه عامه پسندهای امروزی را ، کتابهای همان دهه ی شصت و هفتاد . مثل رمانهای فهیمه رحیمی . واقعا دلتان نمی خواهد یک بار دیگر پنجره را بخوانید ؟!

نمی دانم چند سال است باباگوریوی بالزاک را خریده ام و هر کاری کرده ام نتوانستم از آن چند صفحه ی اول وصف پانسیون مادام وکه جلوتر بروم، کشتیمون بابا عهه ! چه گیری دادی خب که آجر به آجرشو توصیف کنی :/ یا مثلا دلبند تونی موریسون را . واقعا چی فکر می کردم با خودم و در چه مود روحی بودم که تا خواندم که موریسون کتابی دارد در مورد زنی سیاهپوست که بچه اش را سربریده تا مثل خودش برده نشود عین جن زده ها پریدم و رفتم کتاب را خریدم و حتی نکردم توی کتابفروشی صفحه ی اولش را بخوانم تا نیایم خانه و هی فحش بدهم به آمریکایی ها که چقدر بی حیا هستند :| می خواهم بگویم این کتاب هم دارد خاک می خورد و معلوم نیست تا کی به این خوردن ادامه بدهد :|  هر یکی دو ماه هم میروم چند صفحه از صد سال تنهایی را می خوانم و بعد از شگفت زدگی از اینکه واقعا چطور ذهن یک نفر به چنین چیزهای قد داده چند تا اه و اوف و ایی هم به خوزه آرکادیو ها و اورلاندوهای دیوانه میدهم :/ خدا ماکوندو را نصیب هیچ بنی بشری نکند جز دشمنانش :|

لذا دلم هوس کتابی را کرده که بوی دهه ی شصت بدهد ، بوی وصف یک زندگی ساده در کوچه ای توی شهری که می تواند هر شهری باشد و دخترهای قصه اش بروند دبیرستان با مقنعه ی چونه ای و کلاس خیاطی و پسر همسایه شان عاشقشان بشود و آنقدر حجب و حیا داشته باشد که نتواند چیزی بهشان بگوید و بقیه ی ماجراها مثلا . قصه ای که تویش موبایل و اینترنت نباشد . زندگی گستاخ و بی در و پیکر نباشد . زندگی که تویش مادربزرگ و پدربزرگ ها عزیز خانه باشند زندگی که بوی حیاط آب پاشی شده و حوض آبی و شمعدانی بدهد . بوی اصیل زندگی را بدهد ...

دلم هوس یک قصه ی اصیل ایرانی آخر خوب را کرده :(

نظرات  (۱)

  • تکراری Tekrari
  • دلم همه این ها را خواست...
    ذهنم را شخم می زنم تا آرامش دهه های شصت و هفتاد را در پستوهای آن پیدا کنم، به دور از دغدغه های امروز، به دور از فضای افسردگی جوانان امروز، اصلا به دور از امروز...
    دلم لک زده برای دوباره خواندن "قیدار"
    حتی دلم لک زد برای ابتدای "بامداد خمار" و انتهای "دالان بهشت"...
    برای بازخوانی مرام و معرفت، عشق، دلم لک زد برای غیرت...
    دلم گرفته و پست شما محملی شد برای غر زدن از احساس نیازهای امروزم:)
    حلال کنید پرحرفی هایم را
    پاسخ:
    اتفاقا من هم موقع نوشتن این پست خیلی حواسم پیش دالان بهشت بود 
    خواهش می کنم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">