واقعیتِ سوسک زده ...

واقعیتِ سوسک زده ...

به چشم هایم نگاه کن و دروغ بگو !

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله 

ده تومنی بدون گوشه را دراز کرده بودم سمت متصدی بانک. مردی حدود پنجاه ساله قد بلند با کت و شلوار سرمه ای . گفتم پول را از عابر بانک گرفته ام و گوشه ندارد. نگاهم کرد، توی تخم چشمم نگاه کرد با حالتی که نمی توانم توصیفش کنم. پرسید پول را عابر همین بانک گرفته ام . منتظر بود دروغ بگویم . بگویم بله و او هم با اطمینان از اینکه دروغ گفته ام پول را برایم تعویض کند ، الان می توانم بگویم حالت چشمش چه معنایی داشت اضطراب اینکه من راستش را بگویم . 

گفتم نه از عابر بانک مترو گرفته ام . پول را پس داد . گفت عابر مترو صادرات نیست و باید بروم بانک ملی .

نمی توانم بگویم چه حسی بهم دست داد . حس انزجار ، حس خشم ، حس اینکه برگردم و بهش یک فحش بدهم بلکم دلم خنک شود . 

حالت چشمش را فراموش نمی کنم ...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">