واقعیتِ سوسک زده ...

واقعیتِ سوسک زده ...

بیست متری امام حسین

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ب.ظ

بسم الله 

نشسته ام روی صندلی پیتزا فروشی روبروی موکب، چند تا کتری بزرگ روی ذغال ها هست و دودش فضا را گرفته، نوای زینب زینب موذن زاده بلند می پیچد توی خیابان ، دوست داشتم موکب های قم را که چایی شان را ذغالی درست می کنند ، دلم می خواست چای ذغالی را ولی شربت بیشتر که نداشتند ! پیتزافروشی چیزی شبیه فیلم های دهه ی هفتاد است . آدم هایش را می گویم روی هر کدام می توان سناریویی را چرخاند و شخصیت اصلی پسری است که انگار حتی به سن بلوغ هم نرسیده ، ولی روی دستش جای زخم هایی است مثل زخم چاقو ، تمام حرکاتش اغراق شده و برای جلب توجه است یکطوری که اعصاب آدم را می ریزد بهم ، نمی دانم با بقیه همکارها چه می گویند گیرشان انگار یکی از آدم های موکب روبرویی است ، پسرک می گوید من توی کمپ و زندان این چیزها زیاد دیدم :/ یا مثلا طرف با در کنسرو نمی دانم خودکشی می کرد یا کسی را زخمی می کرد ، طرف اهل تیزیه :/

 یک نگاهم به موکب است ، یک نگاهم به پوستر سراسری روی دیوار که نمی دانم ایتالیاست یا انگلستان به خودم  می گویم این پسر به بیست پنج سالگی برسد هنر کرده ، عین فیلم های ایرانی آخر بد که شخصیت اصلی به فنا می رود ، یک شب چند نفر با موتور جلویش را می گیرند و چند تا چاقو فرو می کنند توی شکم و کلیه اش :/

نشسته بودم توی پیتزا فروشی توی قم، تنها، منتطر و یک فیلم نامه ی ایرانی آخر بد را مرور می کردم ...

+ و تو چه می دانی ذهن آدمی را که از شدت فشار روحی دنیا برایش همین قدر خسته و سنگین و غیر قابل تحمل است ... 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۱

نظرات  (۲)

۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۵ پلڪــــ شیشـہ اے
ذهن های خلاق و پرنده عاقبت اندیش
:) 
ان شاءالله غم هامون به سر میان با اومدن مهدی فاطمه ... آقاجان مون
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۶ پلڪــــ شیشـہ اے
راستی، خیلی خوب نوشتید، حظ وافر بردم

پاسخ:
لطف دارید شما :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">