واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

و کاروان سالارشان بانگ برداشت ...

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ب.ظ

بسم الله 

در جواب کسانی که برمی گردند و با تعجب و استهزا !!! می گویند نهج البلاغه می خونی ؟! و یک طوری این حرف را میزنند که اگر رمان های ممنوعه و نمی دانم چی می خواندم از نظر آنها شاید قابل قبول تر بود می گویم اگر می خواهید روش صحیح برخورد با دنیا را بدانید باید نهج البلاغه بخوانید . نه اینکه حالا خودم ادعایی در این مورد داشته باشم نه به هیچ وجه ، اهلش می دانند که به قول فاطمه شهیدی در مسیح من، مسیح تو . مولا علی مسیح سخت گیری است 

« ... از من نپرس چرا او با انسان چنین می کند ؟ از من نپرس چرا او معلم تکلیف های سخت، امتحان های شاق و جریمه های بزرگ است ؟ دست روی دلم نگذار . دلم زخم است . زخم تنهایی شاگردی که زیر نگاه غضبناک معلم سخت گیرش ، عاشقانه از شوق می لرزد .

او پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد . او کوچکی روحم را جریمه می کند ، حتی اگر هزار رکعت نماز آورده باشم . وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم می کند ، کودک می شوم . همه چیز ساده و کودکانه می شود . مهربانانه باید همه را دوست بدارم. با یک اعتراف از گناهانم پاک می شوم، شاد می شوم. می توانم از شادی برقصم . روبروی کتاب خطبه های او، ناگهان بزرگ می شوم. او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه را می گیرد . همه ی سختی های شگرف ، رنج های ژرف و اندوه های سترگ را در کوله ام می ریزد. من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند ، بمیرم . چون مرا بزرگ می خواهد . به جای شادی های کودکانه باید لذت بهجت های عمیق را بچشم. باید دیوانه ی امر عظیمی باشم . باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند. باید ...نمی دانم او ؟ او همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند ؟ »

مولا علی مسیح سخت گیری است ، نهج البلاغه خواندش یک چیز است فهمیدنش یک چیز دیگر ، عمل بهش الله اکبر . ولی نهج البلاغه بخوانیم ، بر خلاف نظر عده ای که می گویند نهج البلاغه رو باید اون بالایی ها بخونند که دارن حکومت اداره می کنن که البته نمی خونن ! بله نمی خوانند شما هم نمیخوانید مگرنه بهش رای نمی دادید ! بگذریم ...

داشتم می گفتم نهج البلاغه خواندن نحوه ی برخورد با دنیا را فهممان می کند ؛ 

دنیا می فریبد ، زیان می رساند و می گذرد . خدای متعال دنیا را نه پاداش دوستان خود پسندید و نه کیفر دشمنانش . اهل دنیا چون کاروانی باشند که هنوز بارانداز نکرده، کاروان سالارشان بانگ بر می دارد که بار ببندند و بروند . حکمت 415/ نهج البلاغه 



بسم الله 

می دانی عزیزکم خدا که داشت قلب آدمیزاد را خلق می کرد ، به آن نگاه کرد ، نگااه کردنی . و قلب های ما زیر این نگاه بزرگ شدند ، نور شدند ، لطیف شدند ، بلور شدند ...

در ما بلوری است که زود تنگ می شود ، زود درد می گیرد، زخمی می شود، مبتلا می شود مادر جانم و وقتی قلب مبتلا می شود ، جان آدمیزاد مریض می شود، قلبی که درد می کند و جانی که مریض می شود را فقط صاحبش می تواند درمان کند .

شب های خوب خدا را مثل امشبی قلبت را بگیر دستت و ببر پیش صاحبش تا نگاهش کند باز، نگااه کردنی ...



از روبرو به مرگ نگاه کن ...

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ب.ظ

بسم الله 

حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در گورستان با آن مواجه بشوم . اصولا مثل خیلی از آدم های دیگر وقتی ناراحتم خواب بد می بینم ، یادم نمی آید ولی انگار خودم هم می دانستم چون ناراحتم دارم این خواب را می بینم. راه افتادم طرف قبرستان ، نمی ترسیدم برعکس شدید مشتاق و مصر بودم برای رفتن . از کوچه های عجیبی رد شدم که برایم تازه بودند با افرادی که نمی دیدم ولی می دانستم آنها هم از حسی عجیب به من و به همه چیز داخل خانه هایشان هستند .

 به راهم ادامه دادم رسیدم جایی که آدمهایش سر و بدنشان همه گلی بود ، به نشانه ی بدبختی ، قیافه هایشان عین آدم هایی بود که سالهاست در این بدبختی نفرین شده نالانند ، از میانشان رد می شدم و روی سرشان کاه می ریختم و آنها رها می شدند ! 

صحنه ی عجیبی بود ولی من فقط می خواستم به قبرستان برسم ، گذشتم و بعد سرزمینی بود یخ زده ، برف آمده بود . مامان می گوید برف در خواب غم است و من می دانستم چرا غمگینم ، من فقط می خواستم بروم قبرستان ،نرسیدم ، مسیر خوابم از اینجا بالکل عوض شد در حالیکه میدانستم به قبرستان نرسیده ام و چیزی را که باید ندیده ام .

خوابهای من چه خوب و چه بد همه ناتمامند، گاهی دلم می خواهد در خواب هایم بمانم و هرگز بیدار نشوم ، راز قبرستان اذیتم می کند و این یعنی هر چه زودتر باید بروم واقعا آنجا شاید چیزی را که در خواب ندیدم در بیداری ببینم. من آدم مرگ اندیشی هستم ، گاهی می ترسم از آن و گاهی نه درواقع بیشتر از قبر و کیفیتش می ترسم تا خود مرگ، بیشتر مشتاق دیدنم ، مشتاق آن حوادث عظیم و کوبنده ، مشتاق حقیقت وقتی عیان می شود و تو را طوری در بر می گیرد که پیرت می کند . از دنیا و قواعدش خسته ام ، از سوالهای بی جواب ، از اینکه چه بدانی و چه ندانی باز سرت می خورد به دیوار ، از سو تفاهمات دنیا خسته ام، از اینکه تلاش هایم حتی در مورد آدمهایی که دوستشان دارم نتیجه ی عکس می دهد . مرگ را با همه ترس و گنگی و هیبتش دوست دارم چون میدانم چه خوب باشی و چه بد به گفته ی خود عزیزش ، در آن لحظه می بینیش امام علی را ، گاهی برای همین لحظه ، برای همین دیدار دلم می خواهد بمیرم چون ارزشش را دارد ، ندارد ؟ 

لقا الله بعد این همه دوری ، این همه حیرانی ، این همه سختی ، با همه بدی ام باز می خواهمش ، انس حقیقی ، قرار دائمی که انا لله و انا الیه راجعون ...

خسته ام ، بسیار بسیار خسته ام ...

دل نوشته ای بود برای سبکی ےسنگینی قلبم ...


بفرمائید تشکر کنید !

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ب.ظ

بسم الله

جناب پسر آقای عارف چون دارای ژن خوب و خون پاکی هستند  و کلا اصل و نسب دارند، نظریات سیاسی اقتصادی جالبی هم دارند مثلا « اگه من برای منافع مملکتم حتی با رانت کاری کنم باید از من تشکر هم بکنند » !!!

وقتی جلوی چشمان ملتی  گفته می شود دختر بیچاره ی وزیر آموزش و پرورش از ایتالیا لباس وارد کرده و فلان و بهمان ، وقتی رئیس جمهور فساد مالی آشکار برادرش را لاپوشانی می کند ، وقتی مردم فساد را می بینند و بهش رای می دهند یعنی ارزش های ما تغییر کرده اند ، یعنی اولویت های ما جابه جا شده یعنی هدف دارد وسیله را توجیه می کند و این یعنی فرهنگ غلط سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی دارد از سطوح بالا به سطوح پائین نفوذ می کند ، یعنی کرده .

فردا پس فردا اگر پسر فریدون اومد به ملت گفت من ژنم قویه شما ضعیف ، شما دارید منابع کره ی زمین هدر میدید تعجب نکنیم :/


و باز واقعیت سوسک زده

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۳ ب.ظ

بسم الله 

متاسفم و این در این لحظه حرف کم و کوچکی نیست ...

بزرگ است اتفاقا، خیلی بزرگ ...

دنیا همین واقعیت سوسک زده است ، پوچ است ، پوچ ...

دچار بهت شده ام ...

میراث ...

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

بسم الله 

و گاه یکشنبه اندازه ی غروب جمعه غمگین است ؛ غمگین ، پراضطراب و کشدار . اولین جمعه ی آدم اینگونه نبود ؟ طوری که دلش بخواهد تاریخ زمین همان دم آغاز نشده تمام شود ، در اضطراب آدم رنج های بسیاری بر فرزندانش پیش بینی نمی شد ؟ 

ما نسل اولین جمعه ی دل تنگ آدمیم که مدام در روزهایمان تکرار می شود ، میراث پدرم آدم و مادرم حوا ...

کاش هرگز آغازی نبود .. 

معکوس نباشیم ...

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

بسم الله 

چند روز پیش همینطوری  لابلای سرخط های گوگل خبری بود که عکسی تمام عریان از سلین دیون خواننده در مجله ی ووگ چاپ شده است و خب جناب خسران زده شان هم پای عکس گفته بودند من بدنبال لباسها نمی روم ، لباسها بدنبال من می آیند !! یعنی می ترسم چند وقت دیگر جز کلمات قصار شبکه های اجتماعی دست به دست بشود این حرف :|

اغلب سلبریتی ها بعد از عریان شدن های رسمی و چاپ و انتشار عکس هایشان چنین اظهار نظرهایی می کنند ، اینکه عریانی درواقع عبور از تن و محدودیت های وابسته به آن  است ، عریان می شوم پس ازادم ! چنین منطقی را قبلا هم در مورد روابط جنسی متعدد و بی قید و بندشان هم داشته اند . 

نگاه قرآن را بیایید اما یک مروری بکنیم . اولین نتیجه ی خوردن از میوه ی ممنوعه برای پدر و مادرمان چه بود ؟ اولین نشانه ی هبوط ؟ عریانی ! و بدات لهما سواتهما  ...

اهل نظر تفسیر ظریفی از این قضیه دارند ، می فرمایند شیطان خیلی زرنگی کرد در این مورد ، چون آمد با این کارش انسان را متوجه وجود مادی اش کرد ، بعد دنیایی اش را به آن نشان داد ، بعدی که در آن از شیطان مرتبه ای ضعیف تری داشت که انسان از خاک بود و شیطان از آتش.شیطان با این کارش انسان را تحقیر کرد ، با این کارش انسان را به هبوط کشانید که انسان با مرتبه ی روحانی اش آن موجود قابل مسجودشدن شد و شیطان با جسمش او را مهبوط کرد و زهرش را ریخت . 

حالا  خانم هایی که پوشش را حجاب را املی و تحجر می خوانید و عریانی را آزادی شما دارید چپگی به قضیه نگاه می کنید ، شما دارید عین تحقیر را بر خودتان روا می دارید ، شما در هبوط تان دارید ادعای بزرگی می کنید پس خودتان را تحقیر می کنید .

حرف آخر اینکه امام حسینی که مسلمان و مسیحی ، معتقد و غیر معتقد سر سفره اش می نشینیم ، لباس میدان رزمش پیراهنی بود که دشمن در آن طمع نکند ، طمع نکنند چون از عریانی تن مبارکش بر صحرای کربلا ابا داشت ...

معکوس نگاه نکنیم ...

*به بهانه ی هفته حجاب ، این فرهنگ محجور نظام اسلامی !

بدبختی از این بیشتر !

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

بسم الله 

اینکه جهنم همه اش خسران و بیچارگی است شکی توش نیست ولی یک چیزهایی توش هست که وقتی بهش فکر می کنی به جنون میرسی ، یعنی برای من این جنبه هایش خیلی پررنگ تر است ، جهنم است دیگر ! یکی این فیها خالدون بودنش است که تمامی ندارد ، الی الابد است عین بدبختی باشی و جانت به لبت برسد و بگویی ای کاش تمام شود و نشود ، دیگری آن بگو مگوها و سرزنش هایی است که اهل جهنم باهم دارند ، آن تنفری است که بینشان است ،یعنی فکر کن الی الابد یکی بیخ جانت باشد که تو او را مقصر بدبختیت میدانی ، او تو را و کلا  همش دارید بهم ناسزا می گویید و البته بقیه اش معلوم نیست یعنی قطعا چیزهای دیگری هم هست که دلمان می خواهد فاصله مشرق و مغربی با هم داشته باشیم ، حالا این ها هیچ . بدبختی بزرگتر این است که شیطان آن وسط بیاید سرزنش هم بکند و دهن کجی هم بهت بکند که خودت خواستی و من چکاره ام و غیره ... 

یعنی بدبختی از این بیشتر :/

بعد مجهول ...

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۵ ق.ظ

بسم الله 

مرور زمان بخش هایی از وجودمان را غامض تر می کند ، انگار ما یک جاهایی در خودمان گره می خوریم ، پیچ و تاب می خوریم یک جوری که ته افکارمان ، احساساتمان برای خودمان هم معلوم نیست . انگار بخشی از وجودمان در تاریکی فرو می رود و ما کورمال کورمال دست می بریم تا تکه هایی از خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چی به چی است  ، ما مجهول می شویم برای خودمان ، برای بقیه .بخش های دیگری از وجودمان ولی بی خیال می شود ، ساده می گیرد و خودش را درگیر نمی کند ، بخش هایی بی تفاوت می شود و سرد ...

ما به مرور زمان برآیند برداشت هایمان از تجربیاتمان هستیم که مدام تغییر می کند . احساس می کنم دارم ته نشین می شوم در خودم ، دارم عقب می کشم ، عین ده دوازده سال پیش دارم برمی گردم عقب ، به اعماق خودم ، جایی که به سختی به دیگران اجازه ی حضور می دهد ، جایی که اکثر آدمها حتی برای شنیدن اظهار نظری در مورد زیبایی گل مورد علاقه مان هم غریبه اند .

ما گاهی زیاد حرف می زنیم و چیزی نمی گوئیم ، زیاد می شنویم ولی چیزی را که باید نمی شنویم ...

ما عقب می کشیم ...

داغ ...

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

بسم الله 

می روم دراز می کشم کف بالکن ، گرمی موزائیک ها می خورد به کمرم ، آسمان از شدت گرما بی رنگ است ، چیزی شبیه سفید که چشم آدم را می زند یکطوری که نمی توانی بهش زل بزنی و در آبی پهناورش رها شوی .  پس چشم هایم را می بندم ، تاریکی مطلق نیست ، داغی تیر ماه حتی به سیاهی پشت پلک های بسته  ام هم رسیده ، یک ته رنگ قرمز پس سیاهی هست و آن گوشه توی مشرق نگاهم شدتش طوری است که انگار خورشید دارد از پشت پلک های من طلوع می کند همراه با صدای بلند و لا ینقطع زنجره ها و جیرجیرکها که هر سال انگار قوت صدایشان همراه با گرمی هوا دو برابر می شود  . همه چیز طوری داغ و تند است ، عین خود تابستان که آدم را از جایش بلند می کند و بر می گرداند توی خانه ..

گاهی انگار هیچ چیز وجود ندارد ، با این حال جاذبه ی چیزی دور  در اطرافت تو را پربشان می کند ...