واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
۰۶خرداد

بسم الله 

ما تو زمونه ای زندگی می کنیم که گفتن « خدا میرسونه » شعاره ولی « غذای شما نون و پنیر » رفاقت و صداقته . اصلا هم مهم نیست این آدمهای به اصطلاح اهل شعار بارها و بارها ثابت کردن که دلشون نمیاد شما نون و پنیر بخوری . پس ما این آدمها رو له می کنیم و بعد میریم دنبال بقیه تا حالشون و خوب کنیم !




۰۲خرداد

بسم الله 

یک وقتی توی روزنامه خواندم که داعش باعث شده خیلی ها در غرب کنجکاو شوند و بروند تحقیق کنند ببینند اسلام چیست و چه تفکراتی دارد که همچین خروجی داشته و خب اتفاقا حقیقت اسلام را فهمیده اند و همین خودش یکی از عوامل گسترس اسلام در غرب شده است.

سالهاست می شنویم که فلان روحانی فلان کار را کرد من از اسلام زده شدم، فلان فرد وابسته به حکومت اسلامی فلان کار را کرد پس بهتر است بساطش برچیده شود، فلان مرد ریش دار، بهمان خانم چادری یک خبط و خطایی کرده و خب عده ای را از دین خدا رویگردان کرده است ! در حکومت اسلامی به عددی که ما صفرهایش را نمی دانیم اختلاس شده پس من هم پونصد تومان اضافه میبرم روی کرایه ی تاکسی، از کارم میزنم، بیت المال را هم می خورم، نوووش جااانم، بالایی ها دزدند من چرا زرنگ نباشم ؟!

چند نفرمان در تمام این چهل سال رفت قرآن را بخواند با معنی با تفسیر ببیند این اسلام چه می گوید تا نیاید بگوید حکم حجاب در قرآن نیامده!!! چند نفرمان رفت نامه ی امام علی به مالک این سند گفتمان سیاسی حکومت اسلامی را بخواند ببیند آرمان حکومت امام خمینی چی بوده اصلا ؟ چند تا کتاب اعتقادی، سیاسی درست و حسابی خواندیم؟ کجا رفتیم دنبال آخوند درست و درمان بگردیم ؟ یکی بد، دو تا بد ، سه تا بد ، آقا ده تاش ناحسابی، یازدهمی خوب نبود ؟ در تمام زندگیمان یعنی یک مسلمان درست و حسابی ندیدیم ما ؟

ما  هر جا هر کس به اسم اسلام به اسلام سیلی زد ما رفتیم یک لگدی هم حواله کار کردیم بلکم دلمان خنک شود. 

یک زمانی در تاریخ اسلام اگر کسی می گفت علی، زبانش را از حلقومش می کشیدند بیرون، شما بیا حق را زندگی کن اگر دست و پایت را بریدند، شهید نظر می کند به وجهه الله ! 

والاا ...




۰۱خرداد

بسم الله 

ویدئویی در اینستاگرام شیر شده بود در رابطه با درختی که توی خیابان ولیعصر افتاده بود وسط خیابان و خب چه کامنت های فاجعه ای ...

مثل همیشه فحش به دولت و حکومت و شهرداری و دعا برای خشک شدن ریشه حکومت . خیلی مسخره است . بیست و پنج میلیون از خودتان این دولت را سر کار آورده ، خودتان رفته اید پای صندوق و شورای شهر انتخاب کرده اید و آنها هم شهردار شهرتان را . الان دارید به کی فحش می دهید ؟! اصلش به خودتان . خودتان هستید که حاضرید هزار جور دغل کاری بکنید و قانون را دور بزنید و مقررات ساختمان سازی و رعایت نکنید و بعد که زلزله می آید و خانه هایتان خراب می شود می گوئید دولت . کسانی که فرق بین وظایف رهبری  و دولت و مجلس و شهرداری را نمی دانند همان بهتر که از همه چی عصبانی باشند و از این عصبانیت مدام به زار و زمین و در اصل به خودشان فحش بدهند چون این آسان ترین راه فرار از مسئولیت های اجتماعی است .

+البته که رای دادن و دولتی را انتخاب کردن به این معنا نیست که دست از نقد برداریم و مطالبه گری نداشته باشیم در هر صورتی دولت باید مسئول و پاسخگو باشد چه به کسانی که بهش رای داده اند چه نداده اند ولی این فرار از مسئولیت و همه چیز را گردن سیستم انداختن که دیگر منش ما ایرانی ها شده دیگر شورش درآمده . تو زباله های خانه ات را همینطوری بد موقع و درباز رها می کنی جلوی خانه ات تا گربه ها پخش و پلایش کنند تقصیر حکومت اسلامی است ؟؟؟ 

گربه این چیزا سرش نمی شود !!!

والااا ...




۲۸ارديبهشت

بسم الله 

تو ما را زیبا می خواستی مثل خودت و زیبایی را بی نهایت می خواستی مثل خودت . پس به قلب های ما نگاه کردی و زیبایی را برای آن پسندیدی . گفتی « به صورت هایتان کاری ندارم، قلبهایتان را می خواهم ، قلبهایتان را سلیم می خواهم » . ما ولی انگار کودکان دنیا بودیم، بازیگوش ، چشم و گوشمان مدام می جنبید . ما دنیا را به بازی گرفتیم و او ما را . ما گرفتار رنگ های دنیا شدیم . ما دنبال زیبایی پشت ویترین مغازه ها و رنگ های چشم و لب و صورتمان بودیم . ما قلبهایمان را فراموش کردیم ولی تو ...

تو ما را فراموش نکردی، نمی کنی . مدام ما را صدا می زنی و در قلب های ما به ما رو می کنی ، این مرده های سنگین و سرد خاک گرفته را دست می کشی و احیا می کنی ...

قلب هایمان را خودت آفریدی، خانه خانه ی توست ، سند زده و مهر و موم شده به نام توست . بیا و خانه ات را آباد کن ...

۲۷ارديبهشت

بسم الله 

افتاده بودیم توی سرازیری دنیا، توی سرازیری هم قل خوردن که کاری ندارد. منتها بدبختی اینجا بود این سرازیری انگار ته نداشت . هی می رفتی و می رفتی و نمی رسیدی . بعد ماهیتشم هم جوری بود که هر چه بیشتر قل می خوردی و می رفتی عین گلوله ی برفی هی بهت اضافه می شد بعد سنگین تر میشدی و اونوقت بیشتر سر میخوردی توی آن سرازیری. میبینید که داستان اینطوری می تواند تا ابد ادامه داشته باشد ولی خب دنیا ابد ندارد یعنی بالاخره تمام می شود و راهی که انگار ته ندارد هم تمام می شود و اینطوری ته دنیا برای چنین گلوله ی سنگینی چیزی جز سقوط توی یه گودالی ، تاریکی ابدی چیزی نمی تواند باشد . منتها فرق آن سوراخ با این سرازیری این است که سوراخ واقعا واقعا ته ندارد و ابدی است . خب اینطوری بود که ما داشتیم توی بدبختی سر می خوردیم که یکهو یکی از آن بالا بالاها صدایمان زد . ما برگشتیم و دیدیم چقدر راه آمده ایم . خسته ، سنگین ، تاریک . ما داغون بودیم و دلمان از آن تاریکی ابدی در هراس بود . صدا برایمان آشنا بود و سبکی روزهای اولمان را داشت ، روزهای اولی که راه افتاده بودیم . صدا میخواست ما برگردیم . برگردیم به همان سبکی اولیه و خب می دانید این به خودی خود چقدر سخت است . ما سنگین ، خسته باید همه ی این راه را بر گردیم . 

صدایمان که زدی ، دستمان هم بگیر ، راهمان را هم صاف کن لطفا !