واقعیتِ سوسک زده ...

واقعیتِ سوسک زده ...

بسم الله 

لا یوم کیومک یا اباعبدالله 



مردی که می رفت
و
زنی پشت سرش داد می زد:
آرامتر برو پسر زهرا
ظهر بود.
یکی بود و
هیچ کس نبود ....



مجلس تنهایی | فاطمه شهیدی
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۴

.

بسم الله 

و شب چه ملجا خوبی است برای مصاف با اندوه ،

عین پتویی که می کشی روی خودت و صورتت را بطرف دیوار میگیری پشت به در اتاق ،

فرار از بیرون به درون ...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۵

بسم الله 

...

« فقط همین نبود که میان بیابان بایستد ، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند. فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد ، فقط گفتن جمله ی کوتاه علی مولاست نبود. کار اصلا اینقدرها ساده نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت ، فصل سختی بود.

بیعت با علی علیه السلام مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همه ی رنج هایی بود برای ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق سخت گیر بود. این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها علی مولاست تکیه کلامی معمولی و راحت است.

اگر راحت می شود به همه ی تیرک های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمونین را زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نوشت علی، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافححه کرده ایم و گرنه با او ؟! کار حتما سخت بود ، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود. 

آن مرد ناشناس که دیروز کوزه ی آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته بچش ! این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده. آن مرد ناشناس سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب می گرید: اه از این ره توشه ی کم، اه از راه دراز و ما بی آنکه بشناسیمش همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم، هط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم .

عجیب است ! مرد هنوز هم مرد ناشناس است .»

فاطمه شهیدی | خدا خانه دارد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۷

بسم الله 

آنقدر استرس کشیده بودم که هر بار پلک میزدم منتظر دو بینی بودم ، منتظر ام اس ! بعد به خودم گفتم چرا ؟ چرا باید اینقدر استرس بکشم . این کشنده ای که عین مایعی لزج درونم جریان پیدا می کند و فلجم می کند چرا ؟ 

ترس مرگ ؟ تهدید وجود ؟ تمام شدن زندگی . آیا اینها دلایلی هستند که وقتی با مشکلی مواجه می شویم فکر می کنیم دنیا به آخر رسیده است و اصلا چطور می شود دیگر اینطوری زندگی کرد ؟ آیا ما استرس می کشیم چون میترسیم مسئله مان اصل زندگیمان را تهدید کند ؟ 

خیر . در مورد من خیر . 

مرگ راه حقیه ، این را نیم ساعت پیش یک راننده خطی داشت می گفت . مرگ ، مرگ است . از نظر من این مرگ نیست که وحشت زاست این زندگی است که وحشت زاست . ما استرس می کشیم چون از بیماری ، از بلا ، از رنج  می ترسیم نه از مرگ . از دست دادن عزیزانمان بیشتر از مرگ خودمان می ترسانتمان ، از قطع عضو بیشتر از مرگ میترسیم ، از بیماری هایی که ما را علیل و از پا افتاده کنند از بی آبرویی ، از مصیبت . برای همین استرس می کشیم . از زندگی همراه با درد و رنج می ترسیم و وقتی آن را بو می کشیم بدنمان شروع می کند به واکنش دادن . استرس . استرس نشان تهدید شدن بقایمان نیست ، ترس از بقای دردآور است ... 

*  شبیه به دیالوگی از فیلمی در مورد کسی که کیوکوشین را بنیان گذارد ! ماسوتاتسو اویاما :|


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۰

بسم الله 

جز از کل را تمام کردم . کمتر کتابی می تواند یک جهان بینی غلط، اساسا غلط ، سیاه و تلخ و بیمار در مورد انسان و زندگی اش را اینگونه شاهکاار بیان کند ! و برای همین خطرناک است، واقعا خطرناک است ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۷