واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...
پیام های کوتاه
  • ۱۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۱
    ...

.

يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۶ ب.ظ

بسم الله 

در هر ثانیه و هر دقیقه ای هستی 

این همه بودن را ، نبودنت سنگین می کند ، نینو ...

من از مرگ نمی ترسم از چاقو خوردن می ترسم *

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

بسم الله 

آنقدر استرس کشیده بودم که هر بار پلک میزدم منتظر دو بینی بودم ، منتظر ام اس ! بعد به خودم گفتم چرا ؟ چرا باید اینقدر استرس بکشم . این کشنده ای که عین مایعی لزج درونم جریان پیدا می کند و فلجم می کند چرا ؟ 

ترس مرگ ؟ تهدید وجود ؟ تمام شدن زندگی . آیا اینها دلایلی هستند که وقتی با مشکلی مواجه می شویم فکر می کنیم دنیا به آخر رسیده است و اصلا چطور می شود دیگر اینطوری زندگی کرد ؟ آیا ما استرس می کشیم چون میترسیم مسئله مان اصل زندگیمان را تهدید کند ؟ 

خیر . در مورد من خیر . 

مرگ راه حقیه ، این را نیم ساعت پیش یک راننده خطی داشت می گفت . مرگ ، مرگ است . از نظر من این مرگ نیست که وحشت زاست این زندگی است که وحشت زاست . ما استرس می کشیم چون از بیماری ، از بلا ، از رنج  می ترسیم نه از مرگ . از دست دادن عزیزانمان بیشتر از مرگ خودمان می ترسانتمان ، از قطع عضو بیشتر از مرگ میترسیم ، از بیماری هایی که ما را علیل و از پا افتاده کنند از بی آبرویی ، از مصیبت . برای همین استرس می کشیم . از زندگی همراه با درد و رنج می ترسیم و وقتی آن را بو می کشیم بدنمان شروع می کند به واکنش دادن . استرس . استرس نشان تهدید شدن بقایمان نیست ، ترس از بقای دردآور است ... 

*  شبیه به دیالوگی از فیلمی در مورد کسی که کیوکوشین را بنیان گذارد ! ماسوتاتسو اویاما :|


سلام بر فرمانده

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ق.ظ

بسم الله 

فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که کتاب پرواز تا بی نهایت را خواندم .  شهید عباس بابایی به روایت اطرافیان . بعضی ها چرا آنقدر خوبند ؟! جدی می گویم . آخر چند تا بچه مدرسه ای ، مدرسه ی ابتدائی می شناسید که صبح ها بعد اذان صبح بیاید یواشکی از دیوار مدرسه بالا بکشد و مدرسه را آب و جارو کند ، تمیز کند تا مدیر مدرسه از مستخدم بیمار بهانه نگیرد و اخراجش نکند ، یا کدام فرمانده ای را می،شناسید یک سرباز هلش بدهد و بهش بی احترامی کند و او سرش را بیندازد پائین و هیچی نگوید . 

چرا بعضی ها انقدر خوبند که تو را تمام حد و مرز تو را در بزرگی خودشان له می کنند . سبک زندگیت را مچاله می کنند و می اندازند دور و تمام پیش شرط های ذهنیت را خط بطلان می کشند . آزادی به معنای تمام و کمال . 

سلام بر تو فرمانده ...

ه8

پارانوئید سیاه ...

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۷ ب.ظ

بسم الله 

جز از کل را تمام کردم . کمتر کتابی می تواند یک جهان بینی غلط، اساسا غلط ، سیاه و تلخ و بیمار در مورد انسان و زندگی اش را اینگونه شاهکاار بیان کند ! و برای همین خطرناک است، واقعا خطرناک است ...

+ برادرم که همیشه کتابهایی را که من میخوانم دست میندازد الان تیکه اومدن که ، کتاب مخصوص تو رو پیدا کردم ؛ جامعه شناسان ناآرام :/ بعد مرا دعوت به آرامش و قرار کردند :|

بسم الله 

هر وقت « انسان » غافلگیرم نکرد مومنم ...

جز از کل !

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۰ ب.ظ

بسم الله 

گاهی زندگی به طرز مزخرفی غیر قابل تحمل می شود یکجوری که دلت میخواهد بروی و خودت را بیندازی جلوی مترو تا طوری شیتال شیتال بشوی که ملت با کارد تو را از روی ریل جمع کنند !

حالا در این بین نگاه کردن به چهره ی آدمهایی که از همان بدو امر روزگار یک بالشت گذاشته زیر سرشان و بادشان زده و خب لیاقتش را هم داشته اند عین وزیدن یک باد خنک در ظهری سوزان را می ماند ! می خواهم بگویم اگر میل شدیدی به خود تخریبی و جهان تخریبی دارید و فکر می کنید دنیا جای مزخرفی است و آدمهایش هم ! دیدن این نمونه های نقض طوری خیط تان می کند که آن وقت چیزی جز خود تخریبی برایتان باقی نمی ماند پس می توانید بیفتید به جان خودتان و هی خودتان را بجوید .

+هر وقت تحث تاثیر به به و چه چه منتقدها قرار نگرفتم و گول نخوردم تا بروم فیلمی ببینم یا کتابی بخرم آن وقت می توانم کمتر خودم را بجوم ! 

هیچ انسان سالمی کتابی مثل جز از کل نمی نویسد :/


از ما گفتن بود !

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

بسم الله 

هیچوقت یک آدم عصبانی را عصبانی تر نکنید! 

به چشم هایم نگاه کن و دروغ بگو !

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله 

ده تومنی بدون گوشه را دراز کرده بودم سمت متصدی بانک. مردی حدود پنجاه ساله قد بلند با کت و شلوار سرمه ای . گفتم پول را از عابر بانک گرفته ام و گوشه ندارد. نگاهم کرد، توی تخم چشمم نگاه کرد با حالتی که نمی توانم توصیفش کنم. پرسید پول را عابر همین بانک گرفته ام . منتظر بود دروغ بگویم . بگویم بله و او هم با اطمینان از اینکه دروغ گفته ام پول را برایم تعویض کند ، الان می توانم بگویم حالت چشمش چه معنایی داشت اضطراب اینکه من راستش را بگویم . 

گفتم نه از عابر بانک مترو گرفته ام . پول را پس داد . گفت عابر مترو صادرات نیست و باید بروم بانک ملی .

نمی توانم بگویم چه حسی بهم دست داد . حس انزجار ، حس خشم ، حس اینکه برگردم و بهش یک فحش بدهم بلکم دلم خنک شود . 

حالت چشمش را فراموش نمی کنم ...

هر عامه پسندی فحش به حساب نمیاد

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ

بسم الله 

کلاس دوم راهنمایی بودم که اولین رمان زندگیم را خواندم . اسمش دقیق یادم نیست ولی می دانم ماجرای دختر ثروتمندی بود به نام شارلوت که در کشتی ما بین انگلستان و آمریکا درگیر یک ناخدای بدجنس می شد و آخر سر پس از ماجراهای بسیار نجات پیدا می کرد ولی طعم آزادی و زندگی ملوانی باعث می شد زندگی مرفه را رها کرده و بزند به چاک ! 

رمان بعدی عشق و جواهر دانیل استیل بود و بعد هم سینوهه . ذهنم به سینوهه نمی کشید لامصب خودش و رفیقش مدام توی این میخانه و آن میخانه ول بودند ! من عادت داشتم به کتاب های مذهبی ، شهید مطهری خوانده بودم و کتابهای علوم تربیتی بابا را لذاحالت تهوع می گرفتم و سردرد ولی هر جور بود تمامش کردم . همگی این رمانها را یواشکی و زیر میزی خواندم و خب خیلی هم کیف داشت :) 

اینها را گفتم که بگویم بدجوری هوس خواندن رمانهای عامه پسند را کرده ام ، آن هم نه عامه پسندهای امروزی را ، کتابهای همان دهه ی شصت و هفتاد . مثل رمانهای فهیمه رحیمی . واقعا دلتان نمی خواهد یک بار دیگر پنجره را بخوانید ؟!

نمی دانم چند سال است باباگوریوی بالزاک را خریده ام و هر کاری کرده ام نتوانستم از آن چند صفحه ی اول وصف پانسیون مادام وکه جلوتر بروم، کشتیمون بابا عهه ! چه گیری دادی خب که آجر به آجرشو توصیف کنی :/ یا مثلا دلبند تونی موریسون را . واقعا چی فکر می کردم با خودم و در چه مود روحی بودم که تا خواندم که موریسون کتابی دارد در مورد زنی سیاهپوست که بچه اش را سربریده تا مثل خودش برده نشود عین جن زده ها پریدم و رفتم کتاب را خریدم و حتی نکردم توی کتابفروشی صفحه ی اولش را بخوانم تا نیایم خانه و هی فحش بدهم به آمریکایی ها که چقدر بی حیا هستند :| می خواهم بگویم این کتاب هم دارد خاک می خورد و معلوم نیست تا کی به این خوردن ادامه بدهد :|  هر یکی دو ماه هم میروم چند صفحه از صد سال تنهایی را می خوانم و بعد از شگفت زدگی از اینکه واقعا چطور ذهن یک نفر به چنین چیزهای قد داده چند تا اه و اوف و ایی هم به خوزه آرکادیو ها و اورلاندوهای دیوانه میدهم :/ خدا ماکوندو را نصیب هیچ بنی بشری نکند جز دشمنانش :|

لذا دلم هوس کتابی را کرده که بوی دهه ی شصت بدهد ، بوی وصف یک زندگی ساده در کوچه ای توی شهری که می تواند هر شهری باشد و دخترهای قصه اش بروند دبیرستان با مقنعه ی چونه ای و کلاس خیاطی و پسر همسایه شان عاشقشان بشود و آنقدر حجب و حیا داشته باشد که نتواند چیزی بهشان بگوید و بقیه ی ماجراها مثلا . قصه ای که تویش موبایل و اینترنت نباشد . زندگی گستاخ و بی در و پیکر نباشد . زندگی که تویش مادربزرگ و پدربزرگ ها عزیز خانه باشند زندگی که بوی حیاط آب پاشی شده و حوض آبی و شمعدانی بدهد . بوی اصیل زندگی را بدهد ...

دلم هوس یک قصه ی اصیل ایرانی آخر خوب را کرده :(

توی این اوضاع و احوال شلم شولبا !

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۶ ق.ظ

بسم الله 

ای مردم در راه هدایت از کمی رهروانش وحشت مکنید، که مردم بر سر سفره ای نشسته اند که زمان سیری آن اندک و مدت گرسنگی آن بس طولانی است.

ای مردم جز این نیست که خشنودی و خشم مردم را گرد محوری جمع می کند . شتر ثمود را فقط یک نفر پی کرد. اما عذاب خداوند همه ی آنان را فراگرفت. چون همگی از آن کار خشنود بودند. خدای سبحان فرمود « همه آن را پی کردند و پشیمان شدند»( شعرا،157) زمانی نگذشت که زمینشان صدا کرد و فرو رفت، چونان صدای فرو رفتن آهن داغ در زمین نرم و هموار .

ای مردم هر که در راه روشن گام بردارد به آب می رسد و هر که از آن تخلف کند در بیابان سرگردان شود »

نهج البلاغه / خطبه ی 201