واقعیتِ سوسک زده ...

واقعیتِ سوسک زده ...

بسم الله 

یک بار به دوستی که داشتیم در مورد فاصله ی بین علم و عمل صحبت می کردیم گفتم ما خدا را با تجربه های زیستی خودمان می شناسیم . هر کسی خدای زندگی خودش را عبادت می کند . مثلا گیر و گرفتاری برایمان پیش آمده رفته ایم دعایی کرده ایم ، نذری کرده ایم ، توسلی و علی الظاهر مستجاب نشده ، ما هم عین طلبکارها قهر کرده ایم که مگر من نماز نخوانده ام ، روزه ام را نگرفته ام ، سیاه حسین تنم نکرده ام ، چه گناهی کرده بودم که این بلا را سر من آوردی و فلان و بهمان . خدای خیلی از ماها همین قدر است برایمان . به اندازه ی قد و قواره ی خودمان و طول و عرض مشکلات و گرفتاری هایمان . خدای ما اصلا شبیه خدای حسین دعای عرفه نیست ، همین است که خواندنش متحیرمان می کند . اصلا شبیه خدای علی دعای کمیل هم نیست . خدای ما چقدر شبیه مناجات شعبانیه است یا مثلا جوشن کبیر . هر سال شب های قدر از داشتن خدایی اینچنین متعجب نمی شویم ؟!

ما خدا را قد قامت ناکوک خودمان خواسته ایم و کاربرد چنین خدایی ( نعوذبالله ) مگر چقدر است ؟! 

گفت هرگز کسی به مقام توحید نمی رسد مگر از راه حسین ...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۰
بسم الله 
ما صدای منادی را شنیده بودیم، از دور، خیلی دور. به فاصله ی هزار و چهارصد سال. نه پیامبری مهربان روبرویمان قرآن خوانده بود و نه امامی دلسوز را دیده بودیم. ما ایمان آورده بودیم به کلمه ، به کتاب . ما به معنای واقعی کلمه به غیب ایمان آورده بودیم ولی قبول کن که کار ما خیلی سخت بوده، خیلی سخت هست! 
ما خیلی متحریم! خیلی گیج! و این یعنی درماندگی به معنای واقعی کلمه! 
ما قبله مان معلوم است، کتاب مقدسمان معلوم است ، امام های ندیده مان معلوم است ، حقیقت از لابلای تاریخ راست و حسینی به ما رسیده ولی ما باز گیج می زنیم و متحیریم !
عین آدم هایی هستیم که روی سطح نامطمئنی ایستاده اند و زیر پایشان مدام می لرزد و قلبشان درواقع مدام در رعشه است . ایمانمان به غیب راستش خیلی هم ایمان درست و حسابی نیست !!!
ولی قبول کن ما خیلی کارمان سخت است. ما اصلا وارد هیچ مکالمه ی رودررویی نشده ایم، نه صورتی ، نه صدایی . میدانی این حرمان چه بلایی سر آدم می آورد ؟ میدانی آدم را چقدر غریب، تنها و سرگردان ، چقدر یتیم بار می آورد ؟ 
سهم ما گنبدها بوده و بارگاه ها و ضریح ها . و یک نام . مادرم همیشه می گوید ای پسر زنده ی فاطمه ی زهرا و این گزاره چقدر تکان دهنده است . این حضور غایب ندیدنی چقدر تکان دهنده است . 
ما از نسل حرمان و حسرتیم . از نسل غیبت. ما عطش کشنده ای داریم ، تشنگی مان زیاد است . یتیمی ما خیلی طولانی است ...
+ دل نوشته ای بعد از دیدن مستند حدیث سرو ، آیت الله بهجت . گرچه آنچه می خواستم بگویم را نتوانستم . 

 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۷

بسم الله 

همه ی ما از وقتی خودمان را شناخته ایم و یا حتی نشناخته ایم از کودکی از نوزادی هایی که یادمان نمی آید با ماجرای حسین علیه السلام ربط داشته ایم . روضه رفته ایم ، خودمان حتی بانی بوده ایم ، پای منبرهای هیئت های هرساله اشک ریخته ایم ، سینه زده ایم . ما هر سال پای این ماجرا عین جوانه ای که قد می کشد با اشک هایمان بزرگ شده ایم . هر کس یک جوری با این ماجرا گره خورده ، هر کس داستانی دارد برای خودش ، ماجرایی ، آنی . ماجرای دل و اشک و کربلا .

کتابهای کاشوب و رستخیز از نشر اطراف داستان این ماجراها و این آن هاست . این ربط و خط ما با اباعبدالله داستان هایی که هر محرم و غیر محرم هر وقت دلمان تنگ شد منبرهای خوبی هستند .

طبق گفته ی دبیر مجموعه، خانم نفیسه مرشد زاده قرار است هر سال کتاب جدیدی از این مجموعه نزدیک به ماه محرم منتشر شود . ان شالله .


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۴:۳۰

بسم الله 

« و رسالت حرفهای نگفته را به چشم هایم می سپارم ...»



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۹

بسم الله 

پنجره ی آشپزخانه باز است و صدای طبقه پائینی ها می آید بالا، مهمان دارند و خب گویا طرفدار استقلال هم هستند . همین که استقلال گل زد صدای جیغ و هورایشان بلند شد و بعد سکوت و بعد صدای مادری که گفت « بشین آشغال » !!! به دختری که صدایش سه یا چهار ساله می خورد .

در کتاب معراج السعاده باب فحش و ناسزاگویی در حدیثی آمده که وقتی شخصی شروع می کند به فحاشی دو تا فرشته می آیند زمین و اگر طرف مقابل سکوت کند و چیزی نگوید فرشته ها به فرد فحاش می گویند خودتی و هر آنچه گفتی خودتی ! اگر طرف مقابل هم شروع کند به فحش و ناسزا فرشته ها هر دو را به هم میسپارند و برمیگردند .

در کتاب کیمیای محبت از زبان شیخ رجبعلی خیاط آمده وقتی کسی فحش می دهد باطنش عینا شبیه همان چیزی می شود که به زبان آورده و شاهد مثال می آورد که یک بار چطور در خیابان یکی برگشته به یک نفر دیگر گفته یابو و خودش عینا در چشم باطن آشیخ تبدیل شده به یک عدد الاغ ! 

حالا این به اصطلاح مادر هم نه تنها عزت نفس و حرمت بچه اش را خدشه دار کرده بود بلکه خودش هم آنا به یک توده زباله تبدیل شده بود ! چقدر هم سزاوارش است انصافا !

حرم که بودیم از صدای جیغ و گریه و کلافگی مادرها من هم کلافه شده بودم و برای چندمین بار از اینکه چرا مردم بچه می آورند ابراز تعجب نمودم که مادر موضوع بقای نسل را پیش کشید و اینکه امام رحمه الله یک بار گفته اند حاضرند پنجاه سال عبادت خود را با ثواب یک مادر عوض کنند که البته فکر کنم اگر مادران اینطوری را می دیدند نظرشان تغییر می کرد :|

دیده اید آخر مجالس روضه و دعا ثواب را هدیه می کنند به مثلا امام و شهدا و ذوی الحقوق و البته بد وارث و بی وارث والا اگر آدم جز دسته ی بی وارثین باشد بهتر از تحویل دادن نسلی است با روحی مریض و افسرده ، بی وارث بودن بهتر از بد وارث بودن است ، ابتر بودن بهتر از ایجاد یک چرخه ی معیوب از مادران و پدران بی اعصاب دیسفانکشنال است. اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی تازه :/


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۹

بسم الله 

نشسته ام روی صندلی پیتزا فروشی روبروی موکب، چند تا کتری بزرگ روی ذغال ها هست و دودش فضا را گرفته، نوای زینب زینب موذن زاده بلند می پیچد توی خیابان ، دوست داشتم موکب های قم را که چایی شان را ذغالی درست می کنند ، دلم می خواست چای ذغالی را ولی شربت بیشتر که نداشتند ! پیتزافروشی چیزی شبیه فیلم های دهه ی هفتاد است . آدم هایش را می گویم روی هر کدام می توان سناریویی را چرخاند و شخصیت اصلی پسری است که انگار حتی به سن بلوغ هم نرسیده ، ولی روی دستش جای زخم هایی است مثل زخم چاقو ، تمام حرکاتش اغراق شده و برای جلب توجه است یکطوری که اعصاب آدم را می ریزد بهم ، نمی دانم با بقیه همکارها چه می گویند گیرشان انگار یکی از آدم های موکب روبرویی است ، پسرک می گوید من توی کمپ و زندان این چیزها زیاد دیدم :/ یا مثلا طرف با در کنسرو نمی دانم خودکشی می کرد یا کسی را زخمی می کرد ، طرف اهل تیزیه :/

 یک نگاهم به موکب است ، یک نگاهم به پوستر سراسری روی دیوار که نمی دانم ایتالیاست یا انگلستان به خودم  می گویم این پسر به بیست پنج سالگی برسد هنر کرده ، عین فیلم های ایرانی آخر بد که شخصیت اصلی به فنا می رود ، یک شب چند نفر با موتور جلویش را می گیرند و چند تا چاقو فرو می کنند توی شکم و کلیه اش :/

نشسته بودم توی پیتزا فروشی توی قم، تنها، منتطر و یک فیلم نامه ی ایرانی آخر بد را مرور می کردم ...

+ و تو چه می دانی ذهن آدمی را که از شدت فشار روحی دنیا برایش همین قدر خسته و سنگین و غیر قابل تحمل است ... 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۵

.

بسم الله 


 


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل 

کجا دادند حال ما سبک باران ساحل ها ...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۲

بسم الله 

سوره ی غاشیه ، عبدالباسط ، آگرای هندوستان 


همچو محمدی صلی الله علیه و آله ایستاده روبروی مردمی و این آیات را برایشان خوانده . آن هیبت ، آن مهربانی بی پایان . بعد مردم پنبه فرو کرده اند توی گوش هایشان و لباسهایشان را کشیده اند روی سرشان تا نشنوندش . می دانید چرا ؟ چون قلبشان لرزیده ، چون تمام وجودشان با این آیه ها تکان خورده ، چون حقیقت عین سیلی خورده توی صورتشان و از خواب بیدارشان کرده ، چون حقیقت ناگهان دست گذاشته روی فطرتشان و بیدارشان کرده .

تو انگار کن نشسته ای روبروی پیامبرت و این آیه ها را شنیده ای ...

خدای من عبدالباسط تو چی خوانده ای ؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۴

بسم الله 

احتمالا فقط یک مادربزرگ یا پدر و یا مادر می تواند یک نامه بنویسد و بگوید « به اندازه ی ابدیت ده هزار افسانه دوستت دارم » بقیه اگر هم بگویند دروغ گفته اند !

رمان مادربزرگ سلام می رساند و می گوید متاسف است را تمام کردم . خوب بود ، حس خوبی داشت غیر از جاهایی که حوصله ی آدم بابت روایت افسانه ها سر می رفت بقیه اش را دوست داشتم . ادبیات سوئد گویا استعدادهای طنز خوبی دارد این از بکمن آن هم از یوهانسن . نمی دانم سرزمین های یخ زده ی رفاه زده ی شمالی داستانهای خوبی روایت می کنند شاید چون مردمش عادت داشته اند که شب های طولانی و سرد را در خانه بگذرانند و خب باید چکار می کردند برای وقت گذرانی ؟ پنیر می خوردند و قصه تعریف می کردند . افسانه ها از اینجا شکل گرفتند از قوه ی تخیل آدمهایی که وقت های بیکاری زیادی داشتند !

من هم الان دلم می خواهد بروم یک جایی که برف می بارد و پشت پنجره بنشینم و کتاب بخوانم و شیر کاکائوی گرم بخورم :(

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۴

بسم الله 

برای کسی که به اول و آخر دنیا خیلی فکر کرده و به آخرش بیشتر ، خیلی بیشتر و بدجوری هم دلش می خواهدش، برای کسی که مرگ را با همه ی اضطرابش نزدیک دیده و خیلی دیده، کسی که فاصله ی اول و آخر را کوتاه و گذرا دیده خلاف عادت زندگی کردن نه یک چیز عجیب و غریب بلکه اتفاقی است که می تواند بیفتد همان طوری که نمی تواند . اینکه بر خلاف قاعده های مرسوم و آداب و رسوم آدمهایی که خودشان آنها را اختراع کرده اند و دو دستی بهشان چسبیده اند رفتار کنی می تواند همان قدر معمولی باشد که آن را حق خودت بدانی . در گستره های بزرگ زندگی کردن ، زیر سایه ی خدا ، با همه ی عظمت و بزرگی اش زندگی کردن این حق را به تو می دهد . اگر این حق چیزی شبیه وقوع معجزه ای باشد تو حق داشتنش را داری چون خدای معجزه بزرگ است، پس چرا کوچکی من و یا آدم هایی شبیه من مانع وقوعش شود ؟ چه چیز می تواند امکان چیزی را تنها بدلیل اینکه با عادت مردم نمی خواند رد یا انکار کند ؟ 

معجزه چون خرق عادت است ، احیای ایمان می کند ، پس خوشا معجزه هنگام که رخ دهد ...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۲