واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۲۶ارديبهشت

بسم الله 

بخشی از نامه ی امام رحمه الله به همسرشان :


۲۵ارديبهشت

بسم الله 

چیزی که خیلی اذیتم می کند این است که روحانی باز رای بیاورد و بعد این رای بشود سند صلاحیت و صداقت و کارایی اش و البته  زبان تند طرفدارانش ، که بله میزان رای ملت است و مردم هم یکدست شده اند !!! و خب راضی اند از این اوضاع !!

دروغ و تبلیغات و رقیب هراسی و تهدید و نمی دانم هزار جور ترفند کثیف دیگر هم به چشم نیاید . 

این چهره ی واقعی دموکراسی است و من چقدر از این چهره بیزارم ...


۱۹ارديبهشت

بسم الله 

نشسته بودم روی صندلی های ایستگاه اتوبوس دانشگاه منتظر سرویس بودم . چند تا دختر داشتند درباره ی انتخابات صحبت می کردند . حرفهایشان از سر تعصب نبود، سرسری هم نبود اتفاقا کاملا معلوم بود که دارند همه ی برنامه های کاندیداها را دنبال می کنند ، خوشحال کننده بود از این حیث . اما نهایتا لابلای حرفهایشان چیزی شنیدم که بشدت تکانم داد، متاثرم کرد . یکی ازشان گفت اگر پسر بودم به فلانی رای می دادم چون حداقل دغدغه دارد ولی ... این ولی اش خیلی سنگین بود وقتی گفت حالا که دخترم به روحانی رای می دهم به خاطر آزادی هایی که ایجاد شده، گفت قبلا جرئت نمی کردیم حتی با اساتید حرف بزنیم!!! گفت اگر در دانشگاه اعتراضی بشود مثال هم زد حراست اصلا کار ندارد و غیره ...

من اینجا به صحت و سقم حرفهای این خانم نمی خواهم بپردازم ، به آزادی هایی هم که اصلاح طلبان داعیه اش را دارند و شده است شعار سیاسی شان و دارند تیشه به ریشه ی مردم می زنند هم ، فقط و فقط می خواهم بدانم اسلام و حکومت اسلامی را چه جور تعریف کردیم و عمل کردیم که نتیجه اش شده است این ؟

نامه ی امام علی علیه السلام به مالک اشتر که به گفته ی علامه محمد تقی جعفری در کتاب تفسیر عهدنامه ی مالک سند سیاسی حکومت اسلامی است از ما چه می خواست ما چه کردیم ؟ 

کدام اصول گرایی باید نتیجه اش این می شد ؟ این کدام اصلاح طلبی است ؟ 

ادم غصه ی این احوال را کجا ببرد اخر ...

۰۶ارديبهشت

بسم الله 

و ماهی قرمز کوچکی در گلویش مرده بود ولی گریه میکرد ...

۰۱ارديبهشت

بسم الله 

دلش خواست برود یک جای بلند ، خیلی بلند ، آنقدر بلند که تمام دنیا زیر پایش باشد ، دلش خواست بنشیند و از آن بلندی دنیا را نگاه کند  ، نگاه کند، نگاه کند ، بعد بلند شود ، خودش را بتکاند ، آخرین نگاهش را به دنیا بیندازد و بعد پشت کند و برود و برود و برود ...

۳۰فروردين

بسم الله 

دنیا انگاری تخت شده بود، صاف شده بود و هر چقدر نگاه می کردی نه سر داشت نه ته . دنیا شده بود یک گستره ی بی پایان با یک تنهایی بی پایان که همه ی آن میلیارد آدمهایش هم اگر دو برابر می شدند باز نمی توانستند تنهایی اش را پر کنند .

گاهی آدم همین قدر تنهاست ، یک جور عجیب غریبی تنهاست ...

۳۰فروردين

بسم الله 

اصرار کرد بروم توی حیاط بنشینم دوچرخه سواریشان را نگاه کنم ، خواهرزاده ام را می گویم .خانه خواهرم را دوست دارم چون مرا یاد خانه سازمانی دوران بچگی خودمان می اندازد . حیاط همان آجرهای اخرایی را دارد و همان باغچه وسطش را . نگاهشان کردم . دور باغچه را  پشت سر هم تند تند رکاب می زدند و خوشحال بودند. فکر کردم دارند خاطره می سازند ، خواهر و برادریشان را خاطره می کنند برای وقتی بزرگ شدند . دلم میخواست بهشان بگویم تا میتوانید با هم بازی کنید ، خاطره های خوب بسازید و بعد برای اولین بار دلم خواست خواهرم دو تا بچه ی دیگر هم داشته باشد . 

چقدر این کودکی ها ، این کودکی های شاد را می شود وقتی بزرگ شد مامن کرد، چقدر می شود بهشان پناه برد و آرام شد . چقدر لحظاتی وجود دارد در بزرگسالی که همین خواهر و برادری ها می توانند آدم را نجات بدهند ...

+ هنوز خوب فوتبال بازی می کنم . دریبل های خوبی می زنم ولی بدجور هم لایی می خورم !!!

+ نه فرشته ، مدتی است دی اکتیوش کرده ام :(