واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

واقعیتِ سوسک زده ...

و پرنده‌ای در من از جَوِ زمین خارج می‌شود ...

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۰اسفند

بسم الله 

تنهایی یکهو به سراغت می آید ...

۲۰اسفند

بسم الله

داشتیم می رفتیم درب گنبد؛ امامزاد شاه محمد . برایش کلی تعریف کردم . از زمین شناسی و نجوم گرفته تا دریاها . درست مانند خودم است . با همان علائق و کنجکاوی ها . فاطمه سادات خواهرزاده ام را می گویم . از دراز گودال ماریانا برایش گفتم عمیقترین نقطه ی زمین با یازده هزار کیلومتر عمق و موجودات عجیب و غریبش از صفحات اقیانوسی گفتم و پلات فرمها و اینکه چطور صفحه ی ایران تحت تاثیر صفحه ی عربستان  است و ما داریم آب می رویم و هر سال کوچکتر می شویم. از دیوار پلانک گفتم و انفجار بزرگ . از سیاه چاله ها و ماده ی تاریک. چشم های درشتش کاملا گرد شده بود .  شگفت زدگی اوایل نوجوانی . می خندید و می گفت خدا به چه چیزهایی فکر کرده !

بعد گفت یه جای شهرهای باستانی به نجوم و دریاها علاقه مند شده . عکسهای ماریانا را نشانش می دادم و خودم هم همراه با تعجبش بدنم از این همه زیبایی مورمور می شد .


یهو برگشت گفت به دوستش گفته به این جور چیزها علاقه دارد و دوستش گفته ... چی گفته ؟! برگشته گفته برای من این چیزها مهم نیست . مهم اینه زنده ایم و زندگی می کنیم ! همین ! در همین حد :|

 نمی دانستم تعجب کنم, بخندم, گریه کنم . در هر صورت جواب یک دختر یازده ساله به تمام عظمت و شگفتی و رمز و رازهای طبیعت مرا مستاصل کرده بود :/

بعد دیدم این بچه چقدر تکلیفش با خودش و زندگیش مشخص است ! این بچه از همان اول خودش را راحت کرده. تمام دغدغه های هنری و فلسفی و عرفانی و زیبایی شناسانه را , همه آنچه را که روح را درد می دهد و می شکافد همان اول گذاشته کنار. این بچه کاملا عملگرا است ! و البته باید بگویم مطمئنم در زندگیش رنج کمتری خواهد کشید و خیلی شادتر خواهد بود !

به فاطمه گفتم چیزی نزدیک به نود درصد ( بعضی ها می گویند هشتاد ) جهان هستی را ماده ی تاریک تشکیل داده و هیچ کس هم نمی داند چیست . خندید از آن جور خنده های از سر استیصال و حرفم را تکرار کرد ؛ نود درصد عالم خلقت ماده ی تاریک است و هیچ کس هم نمی داند چیست ...




۱۶اسفند

بسم الله 

و ناگهان در ظهر آ فتابی از اسفند دلت بخواد در ساحل اقیانوسی باشی و دلت صدای مرغان دریایی را بخواهد و گرمی شن و طعم شوری خیس ...

اخ چقدر دلم صدای مرغان دریایی را می خواهد ...

۰۵اسفند

بسم الله 

نشسته بود روی لبه ی سنگی بوستان کوچک بر خیابان . باران نم نم می بارید و هوا کمی سرد بود . در چشم بی عینک و نگاه مبهم من عین پیرزن غمگین منتظری می ماند . نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم . رفتم طرفش و سلااام کردم. لاغر بود ، با سربند سنتی زنان روستایی و پیراهن آبی تیره که رویش جلیقه ی مخمل مشکی بود . چادر روی سرش ضروت ناگزیر شهر بود مگرنه در روستا زنان مسن چادر سر نمی کنند پوشش سرشان همین سربتد است که دور سر می پیچنند و موهای بافته شان از دو طرف روی گردن بازشان می افتد ، کسانی که مقیدترند روسری شال هم روی سربند می پوشند . جواب سلامم را طور آشنایی داد ، آنقدر گرم و صمیمی که یک لحظه شک کردم نکند مرا با کسی اشتباه گرفته است . گفتم چرا اینجا نشسته . با فارسی لهجه داری گفت برای یاد کردن یا همچین چیزی که منظورش مرور خاطرات بود و با دستش اشاره کرد طرف بلوکهای ساختمانی و گفت اینجا می نشینند . بلوک ها بازمانده هایی هستند از اوایل و یا حتی قبل انقلاب و طوری فرسوده و شلوغ که آدم را یاد اردوگاه جنین ! می اندازند . گفتم تنها زندگی می کنی ؟ غم در نگاهش آمد و رفت . گفت با پسرش که سر کار است و ساعت پنج می اید و او اینجا منتظرش نشسته . قلبم فشرده شد . این پیرزن لاغر اندام با تسبیح فیروزه ای در دستش تنها ، اینجا ، روی لبه ی سنگی سرد و نمناک شهری که اهلش نبود چه میکرد ؟ 

مشخصا اهل روستاهای اطراف بود ، زمانی برای خودش خانه ای داشته با گاو و گوسفند و مرغ و خروس ، نان می پخته ، گاوها را میدوشیده ، مرد و بچه هایش را راهی مزرعه میکرده . اینها همان یادهایی نبودند که مرور میکرده . یاد شب عروسی اش ، یاد دستی ( رقص محلی ) که برایش گرفته اند و برایش تیر درکرده اند . دختر زائیده چقدر شماتت شده و چقدر دعا کرده بچه ی بعدی اش پسر شود وپسر که آمده چقدر سربلند شده و برای مهمانهایش با غرور جوجوش آورده تا شیرینی پسرش را بخورند . دخترها را شوهر داده ، پسرها را زن و بعد ... ، بعد یکروز مردش مرده و او راهی شهر شده تا در خانه ای شصت هفتاد متری توی بلوک های ساختمانی خفه و خراب پیری اش را سر کند . از کجا به کجا آمده ؟! بوی نان تنوری و ماست تازه ی روستا ، بوی علف تازه توی هوا ، گله های گوسفند دم غروب ، اهالی روستا که همه قوم و خویش اند . از کجا به کجا ؟! 

بهش گفتم فکر کردم مشکلی دارد ، صورتش باز شده بود و مرتب از اینکه سراغش رفته ام تشکر میکرد . دستان لاغر و کوچکش را فشردم ، به تسبیحش اشاره کردم و التماس دعا گفتم و با خاطراتش تنهایش گذاشتم ...

۰۱اسفند

بسم الله 

بهش می گویند « هوره » مصیبت نامه ای که به زبان محزون محلی خوانده می شود . مادر از صبح زیر لب هوره می خواند و برای خودش اشک می ریزد . برای مادر آن هوره ، آن روضه ، طفلان صغیری اند که خودشان را انداخته اند روی تن شریف مادر و گریه می کنند ، اوج روضه، تنهایی این خانواده است در غم از دست دادن مادر .

آن روضه ی من ولی فرق می کند . من یک جای دیگر این حادثه می شکنم . خبر شهادت خانم را که به آقا امام علی می رسانند ، زمین خوردن آقا در راه خانه ، زمین خوردن علی این بزرگ مرد تاریخ بشریت ، این ستون عالم خلقت . مرا زمین می زند . امروز روز روضه ی علی علیه السلام است ، روضه ی تنهایی های بزرگ یک مرد وقتی شبها در چااه گریه می کند ...